تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
از او پرسيدم كه : آيا اين خبر را ديگرى از اصحاب سلطان ، غير از من ، از تو شنيده است ؟ گفت : آرى ، برادرت " احمد بن حسين همدانى " كه در آذربايجان از نعمت خود ممنوع گرديد ، از من شنيد و به آرزوى آنكه مثل اين را ببيند ، حج كرد و بعد از حج به دست " كزويه بن مهرويه " شربت مرگ نوشيد . راوى گويد : بعد از آن ، از او مفارقت كردم و به اهل خود برگرديده حج كردم و به مدينه آمده ، مردى را " طاهر " نام كه از اولاد " حسين اصغر " بود ، ملاقات كردم ؛ از براى آنكه شنيده بودم كه او را در امر صاحب الامر عليه السّلام خبرى هست ، و او را ملازمت نمودم تا آنكه انسى حاصل شد و به حسن اعتقاد من ، وثوق و اطمينان نمود . پس از آن ، او را به آباء گراميش قسم دادم اگر تو را در اين باب خبرى باشد از من پنهان مكن . در جواب من چيزى گفت كه حاصل آن اين بود كه غرايب و عجايب نمىبيند مگر كسىكه آنها را پنهان دارد . مؤلف گويد : چنان‌كه گفته‌اند :
هركه را اسرار حقّ آموختند * مُهر كردند و دهانش دوختند
مجنون عامرى گفته :
يقولون خبّرنا و أنت أمينها * و ما أنا إن خبّرتهم بأمين
كسىكه اسرار را فاش كند ، اطلاع بر اسرار را نشايد . يعنى اگر شايسته اين سرّ باشم ، افشاء نكنم . راوى گويد : چون اين شنيده ، مأيوس شده ، او را وداع نموده ، برگشتم » « 1 » .

سىام ، مردى است از اولاد " عباس "

كه در همان كتاب ، از همان كتاب به سند آن ، از " احمد بن عبد اللّه هاشمى " روايت كرده كه « مردى از اولاد " عباس " گفت كه : من در روز وفات عسكرى عليه السّلام در سامره بودم و در خانه آن حضرت حاضر شدم . تا آنكه جنازهء آن حضرت را آوردند و در جايى گذاشتند از براى نماز ، و ما سى و نه نفر بوديم . در يك قسمت نشسته انتظار آن داشتيم كه كسى آيد و بر آن نماز كند . ناگاه جوان عشارى - يعنى [ جوانى كه ] ده سال سن [ داشت ] يا آنكه ده شبر قامت [ او بود ] - پابرهنه [ و ] ردا بر سر
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 5 ؛ غيبت شيخ طوسى ، ص 254 - 257 .