مىكردم كه چرا كلام آن سياه را شنيدم و در عقب آن جوان نرفتم . بعد از آن با خداوند خلوت كرده ، پيغمبر و ائمه عليهم السّلام را شفيع نمودم كه سعى مرا ضايع نگردانند و از براى من ظاهر كنند چيزى را كه دلم به آن آرام گيرد و خاطرم تسلّى يابد و بصيرتم زياد گردد .
تا آنكه دو سال بعد از اين ، به زيارت قبر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فايز شدم . اتفاقا روزى بين قبر مطهر و منبر نشسته بودم ، خوابم در ربود . ناگاه ديدم كه كسى مرا جنبانيد . از خواب بيدار شده ، ديدم همان مرد سياه است . به من گفت : حالت چگونه مىباشد ؟ گفتم : خدا را حمد مىكنم و تو را ذم مىنمايم . گفت : مذمّت مكن كه من مأمور بودم به آنچه كردم و به تو گفتم و تو هم در آنوقت خير بسيار يافتى . در مقابل آنكه ديدى ، خدا را شكر كن كه رنج تو ضايع نشده .
بعد از آن ، نام بعضى از برادران دينى مرا برد و حال او بپرسيد . گفتم كه در برقه « 1 » است . پس نام ديگرى - كه با من رفيق بود و در عبادت جدّ و جهد مىنمود و در ديانت بابصيرت بود - برد و از حالش پرسيد . گفتم : در اسكندريّه مىباشد . بعد جمع ديگرى را ذكر نموده و يكيك را جواب گفتم .
بعد از آن پرسيد كه : " نقفور " چهكار دارد ؟ گفتم : او را نمىشناسم . گفت : او از اهل روم است و خدا او را هدايت كرده از براى يارى كردن ، از قسطنطنيه خروج كند .
بعد از آن ، نام ديگرى را ذكر نمود . گفتم : او را نمىشناسم . گفت : او مردى است از ياران مولاى من . برو به نزد اصحاب خود و بگو اميدواريم كه خداوند در يارى ضعفا و انتقام از ظالمين ، اذن و رخصت دهد . پس از من مفارقت نمود [ و با كنايه ما را از انجام ] قبايح اعمال [ برحذر داشت و ] فرمود : بر تو بايد كه طاعت و بندگى را كار و شعار خود نمايى .
راوى گويد : مرا از حالت آن شخص خوش آمد و خزينهدار خود را امر كردم كه پنجاه دينار بياورد . پس ، از آن شيخ خواهش كردم كه آنرا قبول نمايد . چون اين بديد ، گفت : اى برادر ، خداوند بر من حرام كرده كه از تو قبول كنم چيزى را كه به آن حاجت ندارم .
هامش
( 1 ) . برقه : [ ب ق ] ترس و بيم و دهشت و هراس ( منتهى الارب ) ؛ و [ ب ق ] حاجت ؛ [ ب ق ] شهرى است بشام ( شرفنامهء منيرى ) ؛ [ ب ق ] شهرى است بزرگ [ بناحيت مغرب ] و او را ناحيتى است بحدود مصر ، پيوسته جايى با خواسته و بازرگانان بسيار . ( لغتنامهء دهخدا ) .