بود آن بزرگوار ، بماند . ديگربار ، در سال دوم به صريا رفتم و آن دار را خالى يافتم و كسى را در آن نديدم » « 1 » .
بيست و نهم [ از ايشان ] " محمّد بن عبد اللّه قمى "
كه در كتاب " بحار " از كتاب " غيبت " نقل كرده كه او به سند خود از " محمّد بن احمد بن خلف " روايت كرده كه در منزل " عباسيه " دو منزلى " فسطاط " مصر - كه آن ، جايى است در حوالى مصر ، كه آنرا " عمرو بن عاص " بنا كرده بود و الآن خراب است - در مسجدى فرود آمديم و منزل كرديم . غلامان هر يك براى كارى بيرون رفتند و نزد من نماند مگر يك نفر غلام عجمى . در آن حال شيخى را در كنج مسجد ديدم كه مشغول اوراد و طاعت است . من نماز ظهر را در اول وقت كرده [ - خواندم ] غذا طلبيدم و آن شيخ را هم بر طعام خود بخواندم ، اجابت نمود .
پس از صرف غذا ، از حالش پرسيدم . گفت كه : من " محمّد بن عبد اللّه " نام دارم و از اهل قم هستم . و الى الآن سى سال است كه از براى طلب حق ، در شهرها و كنار درياها سياحت مىكنم و بيست سال - تخمينا - از براى تتبع اخبار و آثار مجاور [ كعبه ] بودم .
در سال دويست و نود و سوم هجرت طواف كرده . بعد از طواف دو ركعت نماز در مقام ابراهيم گذارده ، خوابم برد . ناگاه آواز خواندن دعايى كه مانند آن نشنيده بودم تا آن وقت ، بشنيدم . از خواب بيدار گرديدم . جوانى را ديدم گندمگون ، خوشرو و خوشقامت كه مثل او نديده بودم . چون از دعا فارغ شد ، دو ركعت نماز كرده ، از براى سعى صفا و مروه بيرون رفت . من هم در خروج و عمل ، او را متابعت كردم و در اثناء عمل به دلم افتاد كه او مولاى ما حضرت صاحب الزمان عليه السّلام است .
چون از عمل فارغ شده ، راه بعض درهء آن كوه را گرفت و روانه گرديد . من هم در عقب او روانه شدم . ناگاه مردى سياه ، راه را بر من بگرفت و چنان صيحه [ اى ] بر من زد كه مانند آن نشنيده بودم و گفت : خدا تو را سلامت دارد ، چه مىخواهى ؟ من به غايت بترسيدم و ايستادم و آن جوان را نگريستم ، تا آنكه از نظر من غايب گرديد و من متحير در آنجا بماندم .
تا آنكه بعد از زمانى طويل ، باحسرت و ندامت برگشتم . درحالىكه خود را ملامت
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 439 و 440 .