- حضرت قائم عليه السّلام - ترسيدم . و همّ و انديشه [ اى ] نداشتم مگر در باب آن بزرگوار كه مبادا از ايشان صدمه به وجود مقدّس او وارد شود . ناگاه ديدم كه آن بزرگوار روى به روى آن جماعت بيرون آمد از خانه ، و به در خانه تشريف آوردند و من به او نظر مىكردم ، و آن حضرت در سن شش سالگى بود ، و هيچيك از آن جماعت او را نديدند و ملتفت او نگرديدند ، تا آنكه از نظر من غايب گرديد » « 1 » .
بيست و هشتم [ از ايشان ] " ابو سعيد هندى كابلى " است
كه " ابن بابويه " از " محمّد بن شاذان " روايت كرد كه : « از او [ محمد بن شاذان ] شنيدم در نيشابور كه گفت : من شنيدم كه " ابو سعيد " در انجيل صحت دين اسلام را ديده و به سوى آن هدايت شده و از كابل از براى تحقيق امر آن خارج گرديده و به آن رسيده . لهذا مترصد ديدن او شدم تا آنكه او را ملاقات نمودم و از خبر او پرسيدم .
[ ابو سعيد هندى ] ذكر نمود كه من بسيار در طلب دريافت خدمت صاحب الامر عليه السّلام كوشيدم ، تا آنكه وارد مدينه گرديده مدتى در آنجا اقامت نمودم ، و در اين باب با هركس مذاكره مىكردم ، مرا زجر مىنمود . تا آنكه شيخى از بنى هاشم را كه " يحيى بن محمّد عريضى " نام داشت ، ملاقات نمودم . او گفت : آنكس كه تو او را طلب مىنمايى در " صريا " مىباشد . بايد به " صريا " به روى . چون اين بشنيدم ، به سوى " صريا " رفتم و بر دهليزى كه در آن آبپاشى كرده بودند ، وارد شدم . خود را به دكانى كه در آنجا بود انداختم .
ناگاه غلام سياهى بيرون آمده ، مرا زجر كرد و براند و گفت : برخيز از اين مكان . هرقدر اصرار كرد من ابا نمودم و گفتم : نمىروم ، و الحاح كردم . چون اين بديد ، داخل خانه گرديد و بيرون آمد و گفت : داخل شو . چون داخل گرديدم ، مولاى خود را ديدم كه در وسط خانه نشسته است . چون نظرش بر من افتاد ، مرا به آن نامى خواند كه كسى آنرا نمىدانست مگر اهل من در كابل . پس عرض كردم كه خرجى من رفته [ - تمام شده ] ، و حال آنكه نرفته بود و باقى بود . چون اين بشنيد ، فرمود : نرفته ، لكن به سبب اين دروغى كه گفتى ، خواهد رفت و به من نفقه عطا فرمودند و برگشتم . پس آن [ مالى ] كه داشتم برفت و اينكه به من عطا كرده
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 473 .