فاسق خود را نايب كرده بود و از آن پول به او داده بود و خود " ابو محمّد " هم در آن سال به حج رفته بود . چون برگشت حكايت كرد كه در موقف ايستاده بودم . در جانب خود جوانى ديدم گندمگون [ و ] خوشرو كه مشغول كار خود بود از دعا و تضرع و ابتهال و اعمال حسنه .
چون زمان كوچ كردن مردم از موقف نزديك شد ، آن جوان به سوى من نگريست و فرمود :
يا شيخ ! حيا نمىنمايى ؟ عرض كردم : از چهچيز ، اى آقاى من ؟ فرمود كه : به تو مىدهند [ نيابت از ] حج از آن كسىكه مىدانى ، پس تو از آن به شخص فاسقى مىدهى كه شراب مىخورد ؟ و نزديك شد كه يك چشم تو برود ؛ و اشاره به يك چشم من نمود و من از آن وقت تا به حال بر آن چشم مىترسم .
راوى گويد كه : اين حكايت را شيخ مفيد هم از او شنيد . پس بر او نگذشت چهل روز بعد از ورود او ، كه در همان چشم او - كه به آن اشاره شده بود - قرحهاى بيرون آمد و آن چشم برفت » « 1 » .
بيست و يكم از ايشان ، " راشد همدانى " مىباشد
، كه " راوندى " از جماعتى ، و " ابن بابويه " از " احمد بن فارس " روايت كرده كه : « وارد شهر همدان شديم و همه اهل آن شهر را سنّى يافتيم مگر اهل يك محله را كه ايشان را " بنى راشد " مىگفتند ، و همه شيعهء اثنى عشرى بودند . از سبب تشيع ايشان پرسيديم . مرد پيرى از ايشان كه آثار صلاح و ديانت از او ظاهر بود ، گفت : سبب تشيّع ما آن است كه جدّ اعلاى ما - كه ما همه به دو منسوبيم - به حج رفته بود . [ او ] گفت : در وقت مراجعت پياده مىآمدم . چند منزل كه آمديم ، در باديه روزى در اول قافله خوابيدم كه چون آخر قافله برسد بيدار شوم و روانه گردم . اتفاقا خواب مرا ربوده و قافله رفته ، بيدار نشدم . تا آنكه گرمى آفتاب مرا بيدار كرد و هرچند تأمّل كردم جاده را هم نيافتم . لابد [ - ناچار ] به حكم ضرورت دست به دامن توكّل زده روانه گرديدم .
اندك راهى كه رفتم به صحرايى كه سبز و خرم و پر از گل و لاله [ بود ] - كه هرگز چنان مكانى نديده بودم - رسيدم . چون داخل آن باغ شدم ، قصرى عالى مشاهده كرده به سوى
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 480 و 481 ، ح ش 21 .