چون اين امر عجيب را مشاهده كردم ، روانه گرديدم ، ناگاه ديدم كه آن بزرگوار در عقب من آمد و به من برخورد و فرمود : حجّت بر تو ثابت گرديد و حقّ از براى تو ظاهر شد و كورى از چشم تو زايل گرديد . آيا مرا شناختى ؟ عرض كردم : نشناختم ، فدايت شوم .
فرمود : منم قائم زمان ! منم كه زمين را پر خواهم كرد از عدل ، چنانچه پر شده باشد از جور .
بهدرستى كه زمين از حجّت خدا خالى نخواهد بود و مردم را ، خدا در فترت و سستى نمىگذارد . پس فرمود : آنچه ديدى ، نزد تو امانت مىباشد [ و اين را ] به برادران خود از اهل ايمان حديث كن » « 1 » .
نوزدهم از ايشان ، " هشام " باشد
كه راوندى از " شيخ ابو القاسم جعفر بن قولويه " روايت كرده كه « در سال سيصد و سى و هفت به اراده حج وارد بغداد شدم ، و آن سالى بود كه " قرمطه " در آن سال ، حجر الاسود را به خانه [ خدا ] برگردانيده بودند در مكان آن ، و عمده غرض من آن بود كه برسم به آن كسىكه حجر را در مكان آن نصب مىنمايد . زيرا در كتب ديده بودم كه آنرا برمىدارند و اينكه آنرا در مكان خود نگذارد ، مگر كسىكه در آن زمان حجّت خدا باشد . چنانكه در زمان حجاج هركس آنرا در مكان آن گذاشت ، قرار نگرفت ؛ تا آنكه زين العابدين عليه السّلام گذاشت و قرار گرفت . اتفاقا در بغداد مريض شدم به مرض صعبى كه از آن بر خود ترسيدم و مقدمات حج هم از براى من مهيا نگرديد .
پس شنيدم كه هشام ارادهء حج دارد . به او عريضه نوشتم كه در آن عريضه از مدّت عمر خود سؤال كرده بودم و از اينكه در اين مرض مىميرم يا آنكه برء [ - سلامتى ] حاصل مىشود ؟ پس آن عريضه را مهر كرده ، به او دادم و گفتم : بايد همّت خود را صرف آن نمايى كه اين عريضه را به آن كسىكه حجر را در محل خود گذارد ، برسانى .
هشام مىگويد : بعد از ورود به مكه ، در روز ارادهء وضع حجر ، آن عريضه را با خود برداشتم و روانه به سوى حرم شدم و با خود كسى را برداشتم كه [ هنگام ] ازدحام ، مردم را از من منع كند . چون وارد حرم شدم و نزديك رفتم ، ديدم هركس كه حجر را در موضع خود مىگذارد ، حجر مضطرب مىشود و قرار نمىگيرد . ناگاه ديدم جوانى گندمگون [ و ] خوشرو پيش آمد و حجر را برداشت و در مكان آن گذاشت و چنان قرار گرفت كه گويا اصلا آنرا از
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 444 و 445 .