بيست و سوم از ايشان ، " زهرى "
كه شيخ طوسى و شيخ طبرسى - عليهما الرحمه - از او روايت كردهاند كه گفت : « من مالى جزيل [ خرج كردم ] و سعيى بليغ ، در دريافت فيض خدمت حضرت صاحب الامر عليه السّلام نمودم و فايز نشدم . تا آنكه به خدمت " محمّد بن عثمان عمرى " رفتم و مدتى او را خدمت كردم . تا آنكه روزى التماس كردم كه مرا به خدمت آن حضرت برساند . ابا نمود . چون تضرّع بسيار كردم گفت : فردا ، اول روز بيا .
چون به نزد او رفتم ، ديدم كه آدمى آمد و جوانى خوشرو و خوشبو با او همراه است به هيئت تجّار ، و متاعى در آستين خود دارد . پس " عمرى " اشاره كرد به آن جوان كه اين است آنكه مىخواهى . من به خدمت او رفتم و آنچه خواستم سؤال كردم و جواب شنيدم .
پس به در خانهاى رسيد كه معروف نبود و اعتنايى به آن نداشتم . خواست داخل آن خانه شود ، " عمرى " گفت : اگر سؤالى دارى بكن كه ديگر او را نخواهى ديد . چون رفتم كه سؤال كنم ، گوش نداد [ و ] داخل خانه شد و فرمود كه : ملعون است ، ملعون است كسىكه تأخير كند نماز مغرب را ، تا آنكه ستاره در آسمان بسيار شود . ملعون است ، ملعون است كسىكه نماز صبح را تأخير كند تا ستارهها بر طرف شود » « 1 » .
بيست و چهارم [ از ايشان ] " حسن بن حسين استرآبادى " است
، كه " راوندى " از او روايت كرده كه « من طواف مىكردم ؛ شك كردم در طواف . ناگاه جوانى خوشرو ديدم كه روبروى من آمد و به من گفت كه : هفت شوط ديگر طواف كن » « 2 » .
بيست و پنجم [ از ايشان ] جماعت اهل " قم " و بلاد " جبال " باشند
، كه از كتاب " الثاقب فى المناقب " ، از " على بن سنان موصلى " روايت شده كه : « بعد از وفات حضرت عسكرى عليه السّلام ، جماعتى از اهل قم و بلاد جبال - كه اموال نزد ايشان بود و از وفات عسكرى عليه السّلام خبرى نداشتند - وارد سامره شدند و چون از وفات آن حضرت مطلع گرديدند از وصى او پرسيدند . جعفر را به او نمودند و گفتند كه : از براى تنزّه بيرون رفته و بر كشتى سوار شده و مغنّى با خود برد كه شرب خمر نمايد و عشرت كند . چون اين بشنيدند ، گفتند :
اينكه گوييد صفت امام عليه السّلام نباشد . اين اموال را بايد برگردانيم و به اربابش رد نماييم .
هامش
( 1 ) . غيبت شيخ طوسى ، ص 271 ؛ احتجاج ، ج 2 ، ص 557 و 558 .
( 2 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 697 ، ح 13 .