هفدهم از ايشان ، " يوسف بن احمد بن جعفرى " باشد
، كه " راوندى " از او روايت كرده كه " در سال سيصد و شش به حج رفتم و سه سال در مكه مجاور شدم . بعد از آن بيرون آمدم به سوى شام . اتفاقا در بين راه ، نماز صبح من قضا گرديد . از محمل بيرون آمده آماده نماز گرديدم . ناگاه ديدم چهار نفر بر يك محمل سوارند . تعجب كرده به ايشان نگاه مىكردم .
يك نفر از ايشان به من گفت : از چهچيز تعجب مىكنى ؟ ديدى نماز خود را قضا دادى ؟ [ گفتم : ] از كجا دانستى . گفت : مىخواهى كه صاحب زمان خود را ببينى ؟ گفتم : آرى .
پس اشاره به يكى از آن چهار نفر كرد . گفتم : از براى اين ، دلائل و علامات لازم است . گفت :
[ از اين دو ] كدام را مىخواهى [ كه ] دليل [ بر ] صدق اين كلام [ باشد ] : آنرا ، كه اين محمل و هركه در آن باشد به سوى آسمان بالا رود ، يا آنكه محمل به تنهايى بالا رود ؟
گفتم : هريك از ايندو امر واقع گردد ، علامت باشد . پس ناگاه ديدم كه محمل به سوى آسمان بالا رفت ، و آن مرد كه به او اشاره شد مردى بود گندمگون كه رنگ مباركش از زردى شبيه به طلا مىنمود [ و ] در ميان دو چشم او اثر سجده بود » « 1 » .
هيجدهم از ايشان ، " ازدى " باشد
كه ابن بابويه رحمه اللّه به سند خود از او روايت كرده كه گفت : من به طواف مشغول بودم و شش دور رفته [ بودم و ] ارادهء دور هفتم را داشتم . ناگاه چشمم به حلقهاى از مردم افتاد كه در طرف راست كعبه بودند و جوانى خوشرو و خوشبو با مهابت تمام ، نزديك ايشان ايستاده تكلم مىفرمايد ؛ بهطورى كه احسن از كلام او و اعذب از منطق او نديده بودم .
پس من نزديك رفتم كه با او تكلّم كنم . ازدحام خلق مانع از نزديكى من با او گرديد . از مردى پرسيدم كه : اين جوان كيست ؟ گفت : اين پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه سالى يك دفعه از براى خواص خود ظاهر مىشود ، و چون اين شنيدم ، خود را به او رسانيده عرض كردم كه : اى آقاى من ! از براى طلب ارشاد به خدمت تو آمدهام مىخواهم مرا ارشاد نمائى .
چون اين بشنيد ، دست مبارك كشيد و از سنگريزههاى مسجد چيزى برداشت و به دست من گذاشت . چون چشم گشودم ، آن حصاة را در دست خود تكه طلايى ديدم .
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 466 و 567 ، ح ش 13 .