بيست و دوم از ايشان ، " اسماعيل بن على نوبختى " باشد
، كه شيخ طوسى از او روايت كرده كه گفت : « رفتم به خدمت امام حسن عسكرى عليه السّلام در مرضى كه از آن مرض به عالم قدس ارتحال نمود و نزد آن حضرت نشستم . در آن حال « عقيد » خادم را فرمود كه : آب مصطكى از براى من بجوشان . پس مادر حضرت صاحب عليه السّلام قدح را آورده به دست آن حضرت داد . چون خواست بياشامد دست مباركش بلرزيد و قدح به دندانهايش بخورد .
قدح را از دست گذاشت . عقيد را فرمود كه : داخل اين خانه شو و آن كودكى كه در سجده است ، به نزد من آور .
عقيد گفت : چون داخل خانه شدم ، كودكى را ديدم كه در سجده [ است ] و انگشتان سبابه را به سوى آسمان بلند كرده . چون سلام كردم ، نماز را سبك كرد و جواب سلام گفت و از نماز فارغ شد . گفتم : آقاى من شما را امر مىكند كه به نزد او آئيد . پس مادر آن حضرت آمد و دست او را بگرفت و به نزد پدر آورد . چون داخل شد ، بر پدر سلام كرد .
آن طفل بزرگوار ، رنگش درخشان بود و موهايش پيچيده و دندانهايش گشاده بود .
چون نظر پدر بزرگوارش بر او افتاد ، گريست و فرمود : اى سيد اهل بيت خود ! آب را به من ده . من به سوى پروردگار خود مىروم ، و آن طفل قدح آب مصطكى را برداشته و لبهاى خود را به دعايى حركت داد و آنرا به دست آن حضرت داد . چون آن حضرت آن آب را بياشاميد ، فرمود كه : مرا آمادهء نماز گردانيد . پس دستمالى در دامان آن حضرت انداختند و حضرت صاحب الامر عليه السّلام پدر را وضو داد و سر و پاى او را مسح نمود . پس آن حضرت به او نگريست و فرمود : اى فرزند گرامى ، تويى صاحب الزمان . تويى مهدى [ و ] تو حجّت خدايى در زمين . تو فرزند و وصى منى و از من متولد شدهاى و تويى " م ح م د " و تويى پسر حسن و تو فرزند حضرت رسولى و تو خاتم امامان طاهره و پاكيزهاى ، و رسول خدا بشارت داد به تو امّت را ، و نام و كنيه تو را بيان كرد ، و اين وعدهاى است از پدر و پدران من كه به من رسيده است . اين بگفت و در همان ساعت روح اطهرش به روضات جنان بشتافت » « 1 » .
هامش
( 1 ) . غيبت شيخ طوسى ، ص 272 و 273 .