آن مكان برنداشتهاند . پس از مشاهدهء آن ، صداى مردم بلند گرديد و آن جوان از باب مسجد بيرون رفت و من در عقب او روانه گرديدم و چشم از او برنمىداشتم و مردم را از چپ و راست خود دور مىكردم بهطورى كه مردم گمان ديوانگى در من نمودند ، و مردم از براى آن جوان كوچه مىكردند و راه مىگشودند و نظر من از او منقطع نمىگرديد و چشمم از او جدا نمىشد تا آنكه از ميان مردم خارج گرديد و من با تندى تمام ، پشت سر او مىرفتم و او به آرامى راه مىرفت ، و باوجود اين به او نمىرسيدم . پس چون به جايى رسيد كه غير از من كسى ديگر او را نمىديد ، توقف فرمود و به من نگريست و فرمود كه :
چهچيز با خوددارى ؟ عريضه به دست او دادم . پس بدون آنكه او را بگشايد و نظر نمايد ، فرمود : بگو به او [ كه ] : تو را در باب [ - دربارهء ] اين مرض ، خوفى نباشد ؛ و آنكه از آن چارهاى نباشد بعد از سى سال ديگر واقع گردد .
راوى گويد : مرا چنان دهشتى عارض شد كه نتوانستم ديگر حركت كنم . اين بگفت و برفت . " ابن قولويه " مىگويد كه : " هشام " بعد از مراجعت از حج مرا از اين واقعه خبر داد .
راوى گويد : چون سى سال از اين واقعه گذشت و سال سىام شد ، " ابن قولويه " مريض شد . پس در مقام تهيه كار خود برآمد و وصيتنامهء خود را بنوشت و كفن خود را آماده كرد و محل قبر را معين نمود . به او گفتند : چرا خائف مىباشى ؟ اميدواريم كه خداوند تفضل كرده عافيت دهد . جواب گفت : اين [ سال ] همان سال باشد كه مرا خبر مرگ دادهاند . پس در همان مرض و همان سال وفات كرده [ و ] به جوار رحمت الهى و اصل شد . رحمه اللّه » « 1 » .
بيستم از ايشان ، " ابو محمّد دعلجى " مىباشد
كه " قطب راوندى " از او روايت كرده كه : « او از خيار اصحاب اماميّه بود و احاديث اماميّه را شنيده بود و او دو پسر داشت يكى از آنها كه " ابو الحسن " نام داشت ، بر طريقهء مستقيمه و مذهب اماميّه بود و اموات را غسل مىداد ، و پسر ديگر او طريقهء جهال و احداث داشت و قيام به محرمات مىنمود ، و عادت شيعه در آن زمان آن بود كه نايب حج از براى مولاى خود - صاحب الزمان - مىگرفتند .
اتفاقا بعضى از شيعه به جهت استنابه ، پولى به " ابو محمّد " داده بودند و او هم آن پسر
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 475 - 478 ، ح 18 .