تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
آن روانه گرديدم . دو نفر خادم سفيدپوش ديدم نشسته‌اند . بر ايشان سلام كردم . جوابى نيكو دادند و گفتند : بنشين كه خدا تو را خير عظيم عطا نموده كه تو را به اين مكان آورده . پس يكى از آن خادم‌ها داخل آن قصر شده و بعد از اندك زمانى بيرون آمده و گفت : برخيز داخل شو . چون داخل شدم ، قصرى ديدم كه مانند آن نديده بودم . خادم پيشى گرفته ، پرده را كه بر در آويخته بود بلند كرده گفت : داخل شو . چون داخل شدم ، جوانى را ديدم كه در آن خانه نشسته و شمشير درازى در سقف ، محاذى سر او آويخته شده كه نزديك بود كه سر شمشير به محاسن و سر آن جوان واقع گردد و آن جوان را مانند ماهى ديدم كه در تاريكى شب درخشان باشد . بر او سلام كردم و با نهايت مهربانى و خوش‌زبانى از او جواب شنيدم . بعد از آن فرمود : مىدانى كه من كيستم ؟ گفتم : نه و اللّه ! فرمود : قائم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله ! منم آنكه در آخر الزمان با اين شمشير خروج كنم - و اشاره به آن شمشير كرد - و زمين را پر از عدل و داد كنم ، بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد . چون من اين شنيدم ، به رو ، در افتادم و رو را بر زمين ماليدم . فرمود : چنين مكن و سر بردار . چون سر برداشتم فرمود : تو فلان مردى ، از شهرى از بلاد جبل كه آن‌را همدان مىگويند . گفتم : آرى اى آقاى من ، راست فرمودى . فرمود : مىخواهى برگردى به سوى اهل و عيال خود ؟ گفتم : آرى اى آقاى من ! مىخواهم بروم به سوى اهل خود و بشارت دهم ايشان را به اين سعادت كه مرا روزى شده . پس اشاره به سوى خادم نمود . خادم دست مرا گرفته ، كيسه زرى به من داد و مرا از قصر و بستان بيرون آورد و با من روانه گرديد . چون قدرى راه آمديم ، عمارات و درختان و منارهء مسجدى نمايان گرديد . گفت : خوب نظر كن ببين اين شهر را مىشناسى ؟ گفتم : نزديك به شهر ما شهرى باشد آن‌را " اسدآباد " مىگويند و اين شهر به آن ماند . گفت : همان است . برو با رشد و صلاح . اين گفت و از نظر من غايب گرديد . پس وارد همدان شده خويشان و كسان خود را جمع نموده ، به اين سعادت مژده و بشارت دادم و از آن‌روز كه اين دينارها در ميان ما پيدا شده ، خير و بركت در ميان ما ظاهر گرديد » « 1 » .
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 788 و 789 ؛ كمال الدين ، ج 2 ، ص 453 و 454 .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 272 | محمود بن جعفر عراقى ميثمى / جمعى از نويسندگان