پس به نزد آن بزرگوار رفتم . ديدم نورى ظاهر شده ، مرا بهطورى گرفت كه چشم مرا خيره نمود كه رهبت [ - ترس ] بر من عارض شد و گمان كردم كه عقل از من برفت . پس آن بزرگوار ملاطفت كرده ، فرمود : يا عيسى ، ممكن نبود شما را كه مرا زيارت نمائيد اگر آن تكذيبكنندگان - كه مىگويند : كجا باشد او ؟ و چه زمان باشد ؟ و چه وقت تولّد شد ؟ و كه او را ديده ؟ و چهچيز از او به سوى شما بيرون آمده ؟ و به چهچيز شما را خبر داده ؟ و چه معجزه از براى شما آورده ؟ - نبودند . يعنى به سبب اينكه آنها اين سخنان [ - را ] مىگويند ، ما خود را بعض اوقات به بعض شما مىنماييم تا آنكه شما را از اين سخنان شكى عارض نشود ، و الّا حكم و تقدير خدا بر آن جارى شده [ كه ] تا زمان معلوم ، كسى ما را نبيند .
بعد از آن فرمودند : و اللّه ، مردم امير المؤمنين عليه السّلام را رفض نمودند و با او جنگ كردند و كيد كردند تا او را كشتند و با پدران من چنين كردند و ايشان را تصديق نكردند و ايشان را نسبت به ساحران و كاهنان و خدمت جنّ دادند . يعنى اين امور دربارهء من تازگى ندارد . بعد از آن فرمود : يا عيسى ، اولياى ما را ، به آنچه ديدى خبر ده و دشمنان ما را ، به اين امور مبادا اخبار نمايى . عرض كردم : اى مولاى من ، دعا كن كه خدا مرا ثابت دارد . فرمود : اگر خدا تو را ثابت نمىداشت ، مرا نمىديدى . پس برو با اين حجّت و برهان كه ملاحظه كردى به اصلاح و رشد . پس من بيرون آمدم درحالىكه بسيار شكر و حمد خدا به دريافت اين نعمت عظمى نمودم و الحمد للّه » « 1 » .
شانزدهم ايشان ، " نصر " خادم است
، كه " بحرانى " از كتاب " خرايج راوندى " ، از " علان " ، از " ظريف " روايت كرده كه « نصر خادم گفت كه : داخل شدم بر صاحب الزمان - عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف - در وقتى كه در گهواره بود . پس آن بزرگوار به سوى من نگريست و فرمود : مرا مىشناسى ؟ گفتم : آرى ، تو آقا و پسر آقاى من هستى . فرمود : از اين سؤال نكردم . عرض كردم : پس ، بيان كن مقصود از اين كلام را . فرمود : من خاتم اوصيا هستم و خداوند به [ وسيلهء ] من رفع بلا كند از اهل من و شيعيان من » « 2 » .
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 214 ، ح 70 .
( 2 ) . همان ، ص 219 ، ح 81 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 458 .