چون به وادى نزديك شدم ، ديدم بزهاى مادهء چندى كه داخل قصر مىگرديد [ ند ] . پس توقف كرده ، منتظر فرج بودم تا آنكه نماز عشائين را ادا كردم و مشغول دعا و تضرّع و سؤال بودم .
ناگاه ديدم " بدر " خادم را كه صدا مىكند كه يا عيسى بن مهدى جوهرى ! داخل شو ، و چون اين شنيدم ، تكبيرگويان و تهليلگويان با حمد و ثناى خداوند به سوى قصر روانه شدم .
چون به صحن قصر وارد شدم ، ديدم مائدهاى را كه نصب كردهاند . پس خادم مرا بر آن خان و مائده نشانيد و گفت : مولاى من فرموده كه هرچيز در [ زمان ] ناخوشى خود مايل بودى [ بخورى ] ، آن وقت كه از قيد [ - مريضى ] خارج شدى از اين خان بخور . چون اين شنيدم با خود گفتم كه : اين حجّت و برهان - كه مرا از امر گذشته [ كه ] در ضمير [ خودم بود ] ، خبر دادند - مرا كافى باشد در ثبوت امر آن بزرگوار . بعد از آن با خود گفتم كه : چگونه بخورم و حال آنكه مولاى خود را هنوز نديدهام . ناگاه شنيدم كه مولاى من فرمود كه : عيسى ! بخور از طعام ، كه مرا بر جاى طعام خواهى ديد . چون نگاه به مائده كردم ديدم كه در آن ماهى تازه ، پخته هست كه هنوز از جوش نيفتاده و خرمايى به يك طرف آن گذاشتهاند كه شبيه به خرماى بلد خودمان بود و در ظرف خرما ، لبن گذاشته شده . با خود انديشه كردم كه من مريض هستم ؛ از اين ماهى و خرما و لبن چگونه توانم خورد ؟
ناگاه مولاى من بر من صيحه زد كه در امر ما شك مىنمايى ؟ آيا تو بهتر مىدانى ضّار و نافع خود را از ما ؟ چون اين شنيدم ، گريستم و استغفار نموده و از جميع آنها خوردم ، و دست برده از هرچيز برمىداشتم موضع دست خود را در آن نمىديدم . گويا از آن چيزى برنداشتهام و آنرا از جميع آنچه در دنيا خورده بودم لذيذتر مىديدم .
پس آنقدر بخوردم كه از بسيارى آن حيا كردم . پس مولاى من صدا داد كه : يا عيسى ! حيا مكن و بخور ؛ زيرا كه آن از طعام بهشت است و دست مخلوق به آن نرسيده . پس خوردم و هرقدر مىخوردم سير نمىگرديدم . پس عرض كردم كه : اى مولاى من ، مرا ديگر كفايت كرد . پس فرمود : بيا به نزد من . با خود گفتم كه : با دست آلوده چگونه به خدمت او روم و دست خود را هنوز نشستهام ؟
فرمود : يا عيسى ! دست خود را از چه مىخواهى بشوئى ؟ اين غذا را كه آلودگى نباشد . پس دست خود را بوئيدم ، ديدم كه از مشك و كافور خوشبوتر است .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٢٦٦