كه صاحب الزمان عليه السّلام را بر من به وجه عيان بنمايد ؛ تا آنكه در عشاء عرفه بودم ، ناگاه همين جوان را به عينه ديدم كه دعايى مىخواند . نزد او رفتم و از او پرسيدم كه : از چه قوم باشى ؟
فرمود : از مردم ! گفتم : از كدام مردم ؟ از عرب يا موالى ؟ فرمود : از عرب و اشراف ايشان .
گفتم : اشراف كيانند ؟ فرمود : بنى هاشم . گفتم : از كدام بنى هاشم ؟ فرمود : من اعلاها ذروة و أسناها . گفتم : كيان باشند ؟ فرمود : من فلق الهام و اطعم الطعام و صلى بالليل و الناس نيام .
دانستم كه علوى باشد . بعد از آن ، از نظر من غايب شد و ندانستم كجا رفت . از مردمى كه در اطراف من بودند ، پرسيدم كه : اين جوان علوى را مىشناسيد ؟ گفتند : آرى ، با ما هر سال حج مىكند . گفتم : سبحان اللّه ، و اللّه در او اثر سفر پيدا نباشد . پس به سوى مزدلفه رفتم ، در حالتى كه مغموم و محزون بودم از مفارقت او ، و چون خوابيدم سيد انبياء صلّى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم . فرمود كه : يا محمّد ! مطلوب خود را ديدى ؟ عرض كردم : كدام مطلوب را مىفرمايى ، اى آقاى من ؟ فرمود : آنكه ديشب در وقت عشا ديدى او امام زمان تو بود . بعد از آن ، محمّد بن قاسم گفت كه : من اين واقعه و اين جواب را نسيان كردم و متذكر آن نشدم مگر در همين وقت » « 1 » .
مؤلف گويد كه : نظير اين واقعه در روايت شخص دهم - كه " محمودى " بود - گذشت و ممكن باشد كه محمودى هم ، داخل اين جماعت بوده كه امام عليه السّلام بر ايشان وارد شده ، و تفاوتى كه بين دو روايت باشد از باب خطاى راوى در نقل باشد ؛ چنان كه ممكن است واقعه متعدد باشد ، و العلم عند اللّه .
چهاردهم ايشان ، " يعقوب بن يوسف اصفهانى " باشد
كه شيخ طبرى نقل كرده از اصل خطّ " ابو عبد اللّه حسين بن غضايرى " كه او روايت كرده از " حسين بن محمّد " در سال دويست و هشتاد و هشت ، بعد از مراجعت از اصفهان كه " يعقوب بن يوسف " حكايت كرد كه من در سال دويست و هشتاد و يك با گروهى از اهل اصفهان - كه در مذهب اهل خلاف بودند - به حج رفتم . تا آنكه در ورود به مكه ، بعض رفقاء پيش رفته خانهاى - كه در زقاق سوق الليل واقع بود و آنرا خديجه مىگفتند و معروف به " دار الرضا " بود - كرايه كردند و در آنجا پيرزنى بود گندمگون .
هامش
( 1 ) . دلائل الأمامه ، ص 542 - 545 ، ح ش 523 .