منقطع گرديد ؛ حاشا چنين نشده و نخواهد شد تا روز قيامت شود و امر خدا ظاهر گردد ، هرچند ايشان كراهت داشته باشند .
اى محمّد بن ابراهيم ، داخل نشود در دل تو شك در امرى كه گذشت . به درستى كه خدا زمين را از حجّت خود خالى نخواهد گذاشت . آيا شيخ - يعنى پدرت - پيش از وفات خود به تو نگفت كه در همين ساعت كسى را حاضر كن كه اين دينارها را كه در نزد من است ، نقل نمايد ، و چون كسى به جهت آنها نرسيد و ترسيد كه او را مرگ دريابد ، به تو گفت كه اينها را تغيير ده و بدل كن به نقدى كه سبكتر بوده باشد ؟ پس كيسهء بزرگى آورد و نزد تو كيسهء ديگر بود ، و كيسهاى بود كه در آن دينار مختلفه بود . پس همه آنها را تغيير دادى و آن كيسهها را پدرت به خاتم خود مهر كرد و به تو گفت : اينها را به خاتم خود مهر كن ؛ پس اگر من ماندم ، احقّ و اولى خواهم بود در امر اينها ، و اگر مردم ، تو بايد در اين باب تقوى را پيشه نمايى در حق من و خود ، چنانكه در باب تو گمان دارم از پرهيزكارى و رسانيدن اين مال را به اهلش .
پس اى محمّد بن ابراهيم ، خدا تو را رحمت كند . بيرون كن آن ده و چند دينارى را كه ناقص شد به جهت تغيير دادن ، و باقى را تسليم كن » « 1 » .
مؤلف گويد كه : تفصيل اين عمل ، به روايت ديگر از ابن مهزيار گذشت .
معجزهء شانزدهم : [ داستان مرگ قاسم بن علا ]
در همان كتاب روايت كرده از شيخ مفيد قدس سرّه ؛ از " ابى عبد اللّه صفوانى " كه گفت : « ديدم " قاسم بن علا " را در حالتى كه از عمر او گذشته بود يكصد و هفده سال كه هشتاد سال آن ، صحيح العينين بود و عسكريين عليهما السّلام را ملاقات نموده بود و بعد از هشتاد سال كور شده بود و هفت روز پيش از زمان وفات خود ، بينا گرديده بود و تفصيل آن ، اين است كه او در شهر " أرّان " كه از بلاد آذربايجان است ساكن بود ؛ و توقيعات صاحب الامر عليه السّلام به دست " ابو جعفر عمرى " و بعد از او به دست " ابى القاسم حسين بن روح " ، به او مىرسيد و منقطع نمىگرديد تا آنكه به قدر دو ماه ، توقيعات از او منقطع شد و قلق و تشويش او در اين باب
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 201 و 202 .