تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
را ديدند و تعجب نمودند . اين خبر به " عتبة بن عبد اللّه مسعودى " - كه قاضى القضات بغداد بود و مكنى به " ابو الصائب " بود - رسيد سوار شده به ديدن او آمد . پس بر قاسم داخل شده و انگشتر خود را به دست گرفته گفت : يا ابا محمّد ، اينكه در دست دارم چه‌چيز است ؟ قاسم فرمود : آن انگشترى مىباشد فيروزج . پس آن‌را نزديك او برد . ملاحظه نمود و گفت كه : سه سطر بر آن نوشته شده كه نمىتوانم بخوانم آن‌را . ناگاه در اين اثنا چشم قاسم به پسر خود " حسن " افتاد كه در وسط حياط بود . متوجه او شد و سه دفعه گفت : « أللّهم ألهم للحسن طاعتك و جنّبه معصيتك » يعنى : خداوندا " حسن " را به طاعت خود مايل كن و به معصيت خود بىميل گردان . بعد از آن به دست خود وصيت‌نامه نوشت در باب مزرعه‌اى چند كه از حضرت حجت عليه السّلام در دست او بود كه پدر او وقف بر آن بزرگوار نموده بود . پس ، از جمله وصاياى او به ولد خود آن بود كه اگر تو شايستهء وكالت گرديدى ، يعنى از جانب صاحب الامر عليه السّلام به اين منصب بزرگ سرافراز شدى ، بايد معاش تو از نصف مزرعهء من باشد - كه معروف به قرحيده مىباشد - و باقى [ مزرعه ] از مال مولاى من مىباشد . بعد از آن ، مرض او باقى ماند تا آنكه در روز چهل ورود مكتوب ، مقارن طلوع فجر وفات نمود و چون اين خبر به عبد الرحمن رسيد ، سر و پاى برهنه و حسرت‌زده بدويد و در ميان بازارها صيحه به " وا سيداه " برآورد . چون مردم اين حالت از او بديدند ، متعجب گرديدند و آن‌را كارى بزرگ شمرده او را ملامت نمودند . عبد الرحمن به ايشان نعره زد كه ساكت شويد ! آن‌چيزى را كه من ديده‌ام ، شما نديده‌ايد . پس عبد الرحمن از اعتقاد باطل خود برگشت و از شيعيان خالص شد و بعد از چند روز كه از وفات قاسم گذشت ، توقيع شريف به " حسن " - پسر او - از جانب ناحيه بيرون آمد كه در آن مرقوم بود : « ألهمك اللّه طاعته و جنّبك معصيته و هذا الدّعاء الّذي دعى به أبوك » « 1 » . مقصود از اين كلام ، ظاهر آن بود كه خدا دعاى پدر تو را در حق تو مستجاب فرمود و
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 8 ، ص 145 - 149 .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 220 | محمود بن جعفر عراقى ميثمى / جمعى از نويسندگان