زياد گرديد و انتظار او شديد شد .
راوى گويد : روزى در محضر او نشسته ، مشغول غذا خوردن بوديم . ناگاه دربان او آمده ، با شادى و خوشحالى مژده فتح عراق داده ، نام كسى را ذكر نكرد .
" قاسم " به شكرانه مژده سجده نمود . ناگاه ديديم مردى ميانهسن ، كوتاهقامت كه آثار سفر در او ظاهر بود و جبّهاى پوشيده و نعلين در پا كرده و خورجين كوچكى بر شانهء خود انداخته ، وارد گرديد . قاسم به جهت تعظيم او ، از جاى خود برخواسته دست به گردن او درآورده با او معانقه نمود . پس آن خورجين را به زمين گذاشته .
قاسم آفتابهلگن خواسته ، دست قاصد بشست و او را در پهلوى خود نشانيده مشغول غذا خوردن گرديديم . پس از آن ، دست بشستيم . قاصد برخواسته ، مكتوبى بيرون آورد به قاسم داد . قاسم برخواسته ، مكتوب را گرفته بوسيده ، به محرّر خود " عبد اللّه بن ابى سلمه " داد كه بخواند . محرّر مكتوب را گشوده قرائت نموده ، گريان گرديد . قاسم از محرّر سبب گريه پرسيد و گفت : يا عبد اللّه ، انشاء اللّه خير است . مگر مولاى من چهچيز نوشتهاند كه تو را مكروه آمد و گريان شدى ؟ گفت : خبر وفات جناب شيخ را مرقوم داشتهاند - كه چهل روز بعد از ورود اين مكتوب وفات خواهد نمود - به آنكه در روز هفتم ، بعد از ورود مكتوب مريض گردد و خداوند قبل از وفات او ، به هفت روز چشمهاى او را به او برگرداند و او را بينا نمايد و اين قاصد به جهت كفن شيخ هفت ثوب با خود آورده [ است ] .
قاسم چون اين بشنيد از قاصد پرسيد كه : اين مردن با سلامتى در دين واقع مىشود ؟
قاصد گفت : بلى . قاسم مسرور شده ، بخنديد و گفت : بعد از اين عمرى كه كردهام ديگر آرزوى زندگانى ندارم .
پس قاصد برخواسته ، از خورجين خود يك ازار و يك حبره « 1 » يمانيه سرخى و يك عمامه و دو ثوب و يك منديل بيرون آورده تسليم شيخ قاسم نمود و جامهاى كهنه هم بر آنها افزوده و [ قاسم ] تمام آنها را اخذ نمود .
ناگاه در اين وقت " عبد الرحمن بن محمّد شيزى " كه از جمله نواصب بود و با قاسم در
هامش
( 1 ) . نوعى چادر يمانى ؛ جامهاى راهراه ؛ پارچهاى كه مستحب است بدن ميّت به آن پوشيده شود ( لغتنامهء دهخدا ) .