تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
جدال ، داخل شهر شوى و كسب كنى آنچه كسب كنى ، خمس آن را به اهلش برسان . گفتم : شنيدم و اطاعت مىكنم . گفت : برو با رشد و صلاح ، و عنان اسب خود را برگردانيد و روانه شد و از نظر من غايب گرديد و ندانستم به كجا رفت . پس از طرف راست و چپ او را طلب كردم و نيافتم . ترس و رعب من زياد شد و برگشتم به سوى لشكر خود ، و اين واقعه را به كسى نقل نكردم و از خاطر فراموش نمودم . و چون به شهر قم رسيدم ، گمان نمودم كه با من محاربه كنند . اهل قم به استقبال من بيرون آمدند و گفتند : آنان‌كه به سوى ما آمدند ، چون با ما مخالف در مذهب بودند به آنها محاربه مىكرديم ، و چون [ تو ] از مائى و در مذهب موافق هستى با تو محاربه نكنيم . داخل شهر شو و تدبير امر شرع به هرنوع دانى ، بكن . من داخل شده مدتى ماندم و اموالى بسيار ، زياده بر آنكه توقع داشتم به دست آوردم . تا آنكه امراى خليفه بر من به جهت كثرت اموال حسد بردند و مرا نزد خليفه مذمّت نمودند و معزول شدم و برگشتم به بغداد . اول به نزد خليفه رفتم بر او سلام كرده . بعد به خانه خود نزول نمودم و مردم به ديدن من مىآمدند . ناگاه " محمّد بن عثمان عمرى " بر من وارد شده ، از اهل مجلس گذشته ، آمد بر روى مسند من بنشست و بر پشتى من تكيه نمود . مرا اين عمل ناپسند آمده . مكرر مردم مىآمدند و مىرفتند و از جاى خود حركت نمىكرد و آن به آن ، خشم من بر او زياد مىشد تا آنكه مجلس منقضى شده نزديك من آمد و گفت : ميان من و تو سرّى باشد ، بشنو . گفتم : بگو . گفت : صاحب اسب اشهب و نهر مىگويد كه : ما به وعدهء خود وفا كرديم . تو هم وفا كن . چون اين شنيدم ، گفتم : مىشنوم و اطاعت مىكنم و به جان منّت دارم . پس برخواستم و دست او را گرفته با خود به اندرون برده ، در خزينه‌ها را گشودم و خمس تمام را تسليم نموده و پاره‌اى اموال را كه من فراموش كرده بودم ، او به ياد من آورده خمس آن‌را جدا نمودم و بعد از آن ، من در امر حضرت صاحب عليه السّلام شك نكردم . پس ، " حسن ناصر الدوله " گفت كه : من نيز چون اين واقعه را از عمم [ - عمويم ] شنيدم ، شك از دلم برفت و يقين به حقيقت امر حضرت صاحب الامر عليه السّلام نمودم » « 1 » .
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 472 - 475 .