آن زن برفت و آنچه آورده بود به دجله انداخته ، برگشت به نزد حسين . چون داخل شد ، حسين به خادم گفت : حقّه را بياور . چون خادم حقّه را آورد ، حسين به آن زن گفت : اين حقّه است كه آورده بودى و در دجله انداختى . در اين حقه يك زوج ، دست برنج طلا است ، و يك حلقه بزرگ است كه در آن دو دانه منصوب است ، و دو حلقه كوچه كه دانهاى دارد ، و دو انگشتر كه نگين يكى عقيق و ديگرى فيروزه باشد . چون آن زن اين كلمات را شنيد بىهوش گرديد » « 1 » .
معجزهء سوم : [ آنكه " قطب راوندى " در كتاب " خرايج " از " ابى الحسن مسترق " روايت كرده ]
آنكه " قطب راوندى " در كتاب " خرايج " از " ابى الحسن مسترق " روايت كرده كه گفت :
« روزى در مجلس " حسن بن عبد اللّه بن حمدان ناصر الدوله " بودم . در آنجا سخن ناحيه حضرت صاحب عليه السّلام و غيبت او مذكور شد . من به آن سخنان استهزاء نمودم . ناگاه عمويم حسين ، داخل آن مجلس شد و كلام مرا شنيد . گفت : اى فرزند ، من نيز اين اعتقاد تو را داشتم در اين باب ؛ تا آنكه حكومت شهر قم را به من دادند در وقتى كه اهل قم بر خليفه عاصى بودند و هر حاكمى كه مىرفت او را مىكشتند و اطاعت نمىكردند . پس لشكرى به من دادند و مرا به سوى قم فرستادند . چون به ناحيه " طرز " رسيدم ، به شكار رفتم . ناگاه شكارى از پيش من بدر رفت . من از عقب آن تاختم و از لشكر بسيار دور افتاده به نهرى رسيدم و از ميان آن روان شدم و هرقدر بيشتر مىرفتم وسعت نهر زيادتر مىشد . ناگاه سوارى پيدا شد . بر اسب اشهبى سوار و عمامهء خز سبزى بر سر داشت و به غير چشمهايش در زير آن نمىنمود و دو موزه سرخ برپا داشت . متوجه من شده گفت : اى حسين ! - و مرا امير نگفت و به كنيت هم نخواند . بلكه از روى تحقير نام مرا برد - من گفتم :
بلى . گفت : چرا تو ناحيهء ما را عيب مىكنى و سبك مىشمارى ؟ و چرا خمس مالت را به اصحاب و نواب ما نمىدهى ؟ و من مرد صاحب وقار و شجاعى بودم كه از هيچچيز نمىترسيدم . از سخن او بلرزيدم و ترسيدم و گفتم : مىكنم اى سيد من آنچه فرمودى .
گفت : هرگاه برسى به آن موضعى كه متوجه آن شدهاى و به آسانى و بدون مشقّت قتال و
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 342 ؛ كمال الدين ، ج 2 ، ص 519 .