گفت : متابعت جدش حسين بن على عليهما السّلام كرد كه در ظاهر به خواهر خود زينب ، دختر امير المؤمنين عليه السّلام وصيت نمود ، كه آنچنان بود كه علوم و مسائل از زين العابدين عليه السّلام بروز مىنمود در واقع ، و در ظاهر منتسب به زينب بود به جهت پنهان داشتن امر زين العابدين عليه السّلام ، و چنين است حال مادر امام حسن عسكرى عليه السّلام نسبت به قائم عليه السّلام . بعد از آن گفت كه : شما اصحاب اخبار هستى ، آيا به شما روايت نشده اينكه ميراث امام نهمين ، از اولاد حسين بن على عليه السّلام ، زنده قسمت مىشود ؟ » « 1 » .
و مثل اين روايت را از محمد بن جعفر اسدى ، شيخ صدوق و شيخ كلينى هردو روايت كردهاند « 2 » . و از جملهء ايشان ، " حكيمه " مذكوره ، عمّهء حضرت حجت مىباشد . چنان كه در باب ولادت ، جلالت و حضور آن در امر ولادت و نحو آن گذشت .
و از جملهء ايشان ، " قاسم بن العلاء " بود كه مدتى كور شد و به اعجاز حضرت حجت 7 بينا گرديد و آن حضرت خبر وفات او را به او نوشت و كفن براى او فرستاد در ولايت آذربايجان « 3 » . و از جملهء ايشان ، " محمّد بن ابراهيم بن مهزيار " است . زيرا از كتاب " خرايج " ، از او روايت شده كه بعد از وفات عسكرى عليه السّلام شك نمودم كه بعد از او امام كى باشد ، و در نزد پدرم مال بسيار جمع شده بود . همه را به كشتى گذاشته و رفت . من هم به مشايعت او ، با او روانه شدم . ناگاه او را تب عارض شد . به من گفت : مرا برگردان كه زمان مرگ دررسيد و در باب اين مال طريق تقوى پيش گير . پس ، در رسانيدن آن مال به امام عليه السّلام وصيت نموده ، وفات كرد .
با خود گفتم : اگر اين امر ، حق نبود پدرم در اين باب وصيت نمىنمود . لابد [ - ناچار ] آن مال را به عراق مىبرم و كسى را بر آن مطلع نمىكنم تا آنكه دليل و شاهد بر من ظاهر شود ، آنگاه تسليم كنم و الّا به فقراء قسمت نمايم . پس اموال را به بغداد حمل و نقل نمودم و خانه در كنار شط كرايه كرده آنها را در آنجا گذاشتم و چند روزى در آنجا بودم . ناگاه رسولى آمده رقعهاى به من داد به اين مضمون كه : يا محمّد ! در نزد تو مالى باشد چنان و چنان .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 363 و 364 ؛ كمال الدين ، ج 2 ، ص 507 .
( 2 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 501 ؛ غيبت شيخ طوسى ، ص 230 .
( 3 ) . غيبت شيخ طوسى ، ص 310 - 315 .