و در روايت ديگر از حكيمه نقل شده كه گفت : « بعد از سه روز از ولادت آن بزرگوار ، مشتاق او گرديده ، به خدمت امام حسن عليه السّلام رسيدم . پرسيدم : مولاى من كجا است ؟
فرمود : او را به كسىكه از من و تو احق بود سپردم ، چون روز هفتم شود به نزد ما بيا . چون روز هفتم رفتم ، گهوارهاى در آنجا ديدم . به سر گهواره دويدم . مولاى خود را ديدم مانند ماه شب چهارده ، بر روى من تبسم فرمود .
پس حضرت عسكرى عليه السّلام فرمودند : او را به نزد من آور . او را به نزد آن بزرگوار بردم . زبان در دهانش گردانيد و فرمود : سخن بگو اى فرزند . آن بزرگوار شهادتين ادا نمود و صلوات بر سيد كائنات صلّى اللّه عليه و آله و ساير امامان عليهم السّلام فرستاد و بسم اللّه گفت و آيه مذكوره را خواند ، و پس آن حضرت فرمود كه : بخوان اى فرزند آنچه خدا بر پيغمبران فرستاده . پس آن مولود شروع به خواندن صحف آدم و كتاب ادريس و نوح و هود و صالح و صحف ابراهيم و تورات موسى و انجيل عيسى و زبور داود و قرآن محمد صلّى اللّه عليه و آله [ كرد ] . پس قصههاى پيغمبران را ياد نمود .
پس حضرت عسكرى عليه السّلام فرمود : چون خدا مهدى اين امّت را به من عطا نمود ، دو ملك فرستاد كه او را به سراپردههاى عرش رحمانى بردند . پس [ خدا ] به او فرمود : مرحبا اى بندهء من ! تو را خلق كردم به جهت يارى دين خود و اظهار شريعت خود و تويى مهدى بندگان من ! قسم به ذات مقدّس خود كه به اطاعت تو ثواب مىدهم و به مخالفت تو عقاب مىكنم مردم را و [ به ] شفاعت و هدايت تو مىآمرزم بندگان را . اى دو ملك ، او را برگردانيد به سوى پدرش و از جانب من او را سلام برسانيد و بگوئيد كه : او در پناه حفظ و حمايت من است . او را از شرّ دشمنان حفظ و حمايت مىنمايم تا وقتى كه او را ظاهر گردانم و حقّ را به او برپا دارم و باطل را به او سرنگون سازم و دين حقّ را براى من خالص نمايد » « 1 » .
مجلسى رحمه اللّه از محمّد بن عثمان عمرى روايت كرده كه : « چون آقاى ما حضرت صاحب متولد شد ، حضرت امام عسكرى عليه السّلام پدرم را طلبيد و فرمود : ده هزار رطل نان و ده هزار رطل گوشت تصدق كند بر بنى هاشم و غير ايشان ، و گوسفند بسيارى براى عقيقه بكشند » « 2 » .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 27 .
( 2 ) . همان ، ص 5 ؛ كمال الدين ، ج 2 ، ص 431 .