لا شريك له و اشهد ان جدّى رسول اللّه و اشهد ان ابي امير المؤمنين » . بعد از آن ، ائمهء طاهرين عليهم السّلام را يكيك شمرد تا آنكه به خود رسيد و گفت : « اللهم انجز لي ما وعدتنى و اتمم لي أمري و ثبّت وطأتي ، و املأ الارض بي عدلا و قسطا » .
پس حضرت عسكرى عليه السّلام فرمود : اى عمه ، فرزندم را به نزد من آور . پس آن مولود را برداشته به نزد آن حضرت [ بردم و ] در برابر او ايستادم و آن مولود در دست من بود . به آن حضرت سلام نمود . آن حضرت او را از من گرفته ، و ديدم مرغان چند را كه بر بالاى سر او طيران مىنمودند . آن حضرت يكى از آن مرغان را صدا نمود و فرمود : بگير اين مولود را و حفظ كن و در چهل روز ديگر به نزد من آور .
پس آن مرغ او را گرفت و به جانب آسمان طيران نمود و آن مرغان ديگر در عقب او پرواز نمودند . پس شنيدم آن حضرت فرمود كه : امانت سپردم به تو او را ، چنان كه مادر موسى او را امانت سپرد ، و چون نرجس مشاهده اين حال نمود ، به گريه درآمد . آن حضرت فرمود :
گريه نكن كه شير خوردن بر او حرام باشد مگر از پستان تو و بهزودى زود به سوى تو عود خواهد نمود [ آنگونه كه موسى بسوى مادرش برگردانده شد ] و خدا فرمود :
فَرَدَدْناهُ إِلى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ
« 1 » .
حكيمه گويد : به آن حضرت عرض كردم : آن مرغ چه بود ؟ فرمود : او روح القدس بود كه بر ائمه موكّل باشد و ايشان را تربيت و تسديد نمايد . پس حكيمه گفت : بعد از چهل روز ، آن حضرت مرا طلب نمود . چون به خدمتش رسيدم ، كودكى را ديدم كه به سن دو ساله در خدمت او راه مىرود . عرض كردم : اين طفل دو ساله باشد . آن حضرت خنديد و فرمود :
اولاد انبيا و اوصيا كه امام باشند بهخلاف ديگران نشو و نما كنند . طفل يك ماهه مانند يك ساله ديگران باشد ، و در شكم مادر سخن گويد و قرآن خواند و خدا را عبادت نمايد و در وقت شير خوردن ، ملائكه بر ايشان نازل گردند و اطاعت ايشان نمايند .
حكيمه گويد : من در هر چهل روز آن طفل را مىديدم تا آنكه پيش از وفات حضرت عسكرى عليه السّلام در ايام قليلى او را به حد مردى ديدم . او را نشناختم . به آن حضرت عرض
هامش
( 1 ) . سوره قصص ، آيه 13 .