تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
كردم : اين مرد كيست كه مرا فرمايى در نزد او بنشينم ؟ فرمود : او فرزند نرجس باشد . او خليفهء من است . زود باشد كه او را غايب بينى ، او را اطاعت كن . پس زمانى نگذشت كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام وفات نمود و مردم در حق او افتراها گفتند . به خدا قسم مىخورم ، من در هر صبح و شام قائم را مىبينم و مرا خبر مىدهد از آنچه از من سؤال كرده‌اند . به خدا قسم كه هروقت از او ارادهء سؤال نمايم او به جواب پيشى جويد ، مثل آن‌كه از او سؤال نمايم . و به‌درستى كه ديشب آمدن تو را به من خبر داد و فرمود : تو را به راستى خبر ، چنان‌كه شنيدمى [ - تو را توثيق نمود ] . راوى اين حديث " محمّد بن عبد اللّه " گويد : پس ، از حكيمه پاره‌اى چيزها شنيدم كه بر آنها غير از خدا ، ديگرى مطلع نشده بود . دانستم كه حديث او حقّ و صدق است و خدا او را مطلع نموده به امورى كه ديگران را بر آنها [ اطلاع ] نداده « 1 » . مؤلف گويد : اين حديث را " مجلسى " رحمه اللّه « 2 » از مشايخ عظام ، " محمّد بن يعقوب كلينى " و " محمّد بن بابويه قمى " و " شيخ ابو جعفر طوسى " و " سيد مرتضى " و غير ايشان ، از محدثان به سندهاى معتبر ، از حكيمه نقل كرده ، از آنجا كه « حكيمه گفت : روزى حضرت عسكرى عليه السّلام به خانه من تشريف آورده ، نظر تندى به نرجس فرمودند » تا آنجا كه « حكيمه گفت پيشى جست قبل از آنكه از او سؤال نمايم » ، با بعضى اضافات ، مثل آن‌كه : « حكيمه گفت : چون آن مولود را برگرفتم ، او را ختنه كرده و ناف بريده و پاكيزه ديدم و بر ذراع راستش نوشته بود :
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
« 3 » » و مثل آنكه : « چون آن مولود را به نزد پدرش بردم ، او را در بر گرفت و زبان مبارك بر هردو ديده‌اش و بر دهان و هر دو گوشش ماليد و به آن گردانيد و بر كف دست چپ ، او را نشانيد و دست مطهر بر سر او كشيد و فرمود : اى فرزند ، به قدرت خداوند تكلّم نما . پس آن مولود استعاذه كرد و گفت :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ
« 4 » .
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 426 - 430 . ( 2 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 2 - 28 . ( 3 ) . سوره اسرى ، آيه 81 . ( 4 ) . سوره قصص ، آيه 5 و 6 .