اگر آنها را برابر نيزهها و تيرها روانه كنى ، برنگردند . چون حضرت اين بشنيد ، اشاره فرمود به گوسفندانى كه مىچريدند در آن مكان و فرمود : « اگر از براى ما به شمارهء اين گوسفندان ، شيعيانى بود كه با ما در دل و زبان موافق بودند در امر خروج ، هرآينه قائم ما خروج مىنمود » راوى گويد كه : آن گوسفندها را شماره كرديم . هفده عدد بود « 1 » .
و نيز در دفعه ديگر در امر خروج به آن حضرت اصرار كردند و گفتند : شيعيان تو بسيارند و با اين حال خروج واجب و قعود جايز نيست . چون آن حضرت اين بشنيد ، امر فرمود كه آتشى برافروختند . پس فرمود : كداميك از شما داخل اين آتش مىشود ؟ همگى سر بهزير انداختند . آنگاه فرمود : شأن قائم در وقت خروج و دخول با او ، مثل دخول در اين آتش باشد و هركس از شما داخل اين آتش شود ، مىتواند يارى قائم كند و با او جهاد نمايد « 2 » .
وجه چهارم : آن است كه " شيخ طبرسى " در بعضى كتب خود فرموده و آن اين است كه ، فرق ميان وجود او - در حالتى كه غايب باشد از اعداء خود به جهت تقيه و در اثناى آن غيبت منتظر آن باشد كه مردم تمكين از او نمايند تا ظاهر شود و تصرف نمايد - و ميان عدم [ وجود ] او واضح است ، و آن اين است كه در اول ، حجّت در فوات منافع و مصالح بندگان خدا را لازم باشد و در ثانى ، بشر را ؛ زيرا امام در وقتى كه بترسد بر نفس خود و غايب گردد از مردم ، آن منافع و مصالحى كه از مردم به سبب غيبت او فوت شود ، سبب آن فعل خود ايشان باشد و خود ايشان در اين ، مؤاخذ و ملوم و مذموم باشند [ و ] بر خدا اعتراض و حجتى وارد نيايد . بهخلاف آنكه خدا معدوم كند امام را ، يا آنكه بميراند - العياذ باللّه - او را كه در اين حال حجت در فوات منافع و مصالح بر خدا وارد آيد ؛ زيرا كه فوات آنها مسبب از فعل خدا شده ، پس بر بندگان ذم و لؤم و حجتى وارد نيايد « 3 » . و اين جوابى است متين .
و مراد از كلام خواجهء طوسى كه در [ كتاب ] تجريد [ العقايد ] فرمود : « وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا » « 4 » ؛ يعنى : وجود امام عليه السّلام لطف است و تصرف او لطف
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 47 ، ص 372 و 373 ، ظاهرا استنباط مرحوم مؤلف از روايت است .
( 2 ) . همان ، ص 123 و 124 ، مرحوم مؤلف مفهوم روايت را نقل نموده است .
( 3 ) . اعلام الورى ، ج 2 ، ص 300 .
( 4 ) . كشف المراد فى شرح تجديد الاعتقاد ، ص 491 ، المقصد الخامس فى الامامة .