تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
وجه سوم : آن است كه اگر آن بزرگوار ظاهر باشد - مانند پدران خود - چاره‌اى از بيعت كردن با سلاطين خود ندارد از براى مراعات تقيه و انتظار رسيدن آن‌وقت كه خداى عزّ و جل او را اذن خروج دهد ؛ و چون آن حضرت ، حجّت بالغه و قائم به سيف است از براى پاك كردن روى زمين از كثافات كفر و شرك ، حكمت چنان اقتضا كرد كه احدى را بر او سبيل و بيعت نباشد ، و مؤيد اين جواب است اخبارى كه از حضرت باقر و صادق عليهما السّلام روايت شده ، كه در جواب سؤال از سبب غيبت فرمودند كه : « سبب آن است كه چون خروج كند با شمشير ، احدى را در گردن او بيعت نباشد » ؛ « 1 » زيرا كه هريك از پدران بزرگوار آن حضرت را در گردن بيعتى بود از طاغوت عصر او . حتى آن‌كه از جمله اعتذارات امير المؤمنين عليه السّلام در قعود از خلافت آن بود كه فرمود : مرا در اول امر ، مضطر به بيعت كردند به هريك از خلفاى ثلاثه ، و نقض بيعت چون به مذهب عامه ارتداد و مجوز قتل است به سبب خوف بر نفس ، نقض آن‌را نتوانم كرد . وجه چهارم : آن‌كه نيز در سابق ذكر گرديد . چون در اخبار عامه و خاصه وارد شده ، كه جارى مىشود بر اين امّت آن چيزهايى كه جارى شده در امت‌هاى گذشته « حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة » ؛ و در سابقين ، غيبت واقع گرديده در حقّ نبى و وصى ، پس بايد در اين امّت نيز واقع گردد . و مؤيد اين است روايت " حنان بن سدير " از صادق عليه السّلام كه فرمود : « از براى قائم عليه السّلام غيبتى باشد كه مدّت آن طولانى باشد . عرض كردم كه : يابن رسول اللّه ! سبب آن چيست ؟ فرمود : سبب آن است كه خداى عزّ و جل ابا فرموده است ، مگر آن‌كه جارى سازد در او ، سنّت پيغمبران را از غيبت‌هاى ايشان و لابد است يابن سدير ! از براى او ، استيفاى مدت‌هاى غيبت‌هاى آنها ؛ زيرا كه خدا فرمود :
لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ
« 2 » ؛ يعنى : بايد جارى بشود در شما سنت‌هاى پيشينيان . يعنى جارى گردد در شما حالات امت‌هاى گذشته ، حالتى بعد از حالتى ، در وقتى بعد از وقت ديگر » « 3 » . وجه پنجم : آن است كه نيز وارد شده از حضرت صادق عليه السّلام كه : « سبب غيبت و تأخير اين امر ، آن است كه زمان دولت‌هاى باطل بگذرد تا آن‌كه نگويد يكى از ايشان كه : اگر من مالك
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 479 و 480 . ( 2 ) . سوره انشقاق ، آيه 19 . ( 3 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 480 و 481 .