نتوانستم و از آن عاجز گشتم و مرد در مقام عجز مانند اسبى باشد كه لجام داشته باشد .
هشتاد سال سياحت كردم با جمعى از ارباب عقول و لشكر بسيار ، تا آنكه بلاد انس و جن را سير كردم و بر گرداب ظلمانى و درياى بىپايان برخوردم و دانستم كه كسى از ارباب هيبت و جرأت - خواه بعد از من و خواه قبل از من - از آنجا نگذشته و نخواهد گذشت . لهذا به مملكت خود برگشتم و از براى خود مجلسى در مصر براى تعيّش برپا كردم . منم صاحب همه هرمها كه در مصر است و منم بناكنندهء " برابى " ، و آثارى كه بر وجه حكمت از دست من جارى شده ، بر آنها گذاشتهام ، كه با طول روزگار مىماند و كهنه و خراب نمىشود ، و در آن بنا خزينه بسيار و گنج فراوان عجايب گاشتهام ، و زمانه گاه مرد را امير كند و گاه ذليل نمايد و زود باشد كه بگشايد قفلهاى اين گنجهاى مرا و ظاهر كند اين عجايبات مرا ، ولىّ پروردگار من كه در آخر زمان ظاهر شود و در اطراف كعبه بيت اللّه ، امر او آشكار گردد و مرتبه او بلند شود و نام خدا و كلمه توحيد به سبب او بلند گردد . و چون خروج كند ، يكصد و سيزده كشته و دستگير او شوند و نود طايفه از اموات رجعت كنند و اين بناهاى مرا مسخّر كند و خراب نمايد و اين گنجهاى مرا بيرون آورد و چنين مىبينم كه همه آن را از خود متفرق سازد ؛ يعنى جمع آن را صرف جهاد كند . سخنان خود را در روى سنگ به طريق رمز نوشتم . زود باشد كه آنها فانى شود و من هم فانى و معدوم خواهم گرديد . بعد از آنكه " ابو الجيش حمادويه بن احمد " بر آن مطلع گرديد ، گفت : اين امرى است كه احدى را سواى قائم آل محمّد عليهم السّلام بر آن دست نخواهد بود . پس آن سنگ را به محل خود برگرداند و اثر آن را پنهان نمود . چون يك سال بر آن واقعه گذشت ، " طاهر " نام خادم ، ابو الجيش را در ميان رختخواب او بكشت « 1 » .
و " ذو الاصبع عدوانى " كه " حرثان بن حارث " نام داشت ، سيصد سال عمر كرد ، و " جعفر بن قبط " هم سيصد سال و " عامر بن ظرب " هم سيصد سال زندگى كرد « 2 » .
و در كتاب اكمال نقل كرده از " على بن عبد اللّه اسوارى " ، از " مكى بن احمد " كه او گفت :
شنيدم از " اسحاق بن ابراهيم طرسوسى " در خانه " يحيى بن منصور " ، درحالىكه نود و
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 562 - 565 .
( 2 ) . همان ، ص 567 .