هفت سال عمر كرده ، كه گفت : در شهر " قنّوج " سربانك پادشاه هند را ديدم و از او پرسيدم كه از عمر تو چه گذشته ؟ گفت : نهصد و بيست و پنج سال . ديدم كه او مسلمان است . گفت :
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ده نفر از اصحاب خود را كه از جمله ايشان " حذيفة بن يمان " و " عمرو بن العاص " و " اسامة بن زيد " و " ابو موسى اشعرى " و " صهيب رومى " و " سفينه " بود ، نزد من فرستاد و مرا به اسلام دعوت كرد . من قبول نمودم و اسلام آوردم و كتاب پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را قبول نمودم .
راوى گويد : از او پرسيده ، كه با اين ضعف چگونه نماز مىخوانى ؟ گفت : بهطور مقدور .
زيرا كه خدا فرمود :
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ
« 1 » . گفتم : چه طعام مىخورى ؟ گفت : آب گوشت . پرسيدم كه از تو چيزى دفع مىشود . گفت : در هرهفته يك دفعه ، چيز اندكى . از دندانش پرسيدم ؟ گفت : تا به حال بيست مرتبه افتاده و بيرون آمده .
بعد از آن در طويلهء او حيوانى ديدم از فيل بزرگتر ، كه آن را " زنده فيل " مىگفتند . گفتم : اين را چه مىكنى ؟ گفت : لباس خدام را بر آن بار كرده به نزد درخت شور مىبرند . وسعت ملك او طولا و عرضا شانزده سال راه بود . شهرى كه خود در آن ساكن بود ، پنجاه فرسخ مسافت راه بود و بر هر در آن شهر يكصد و بيست هزار لشكر موكل بود ، بهطورى كه اگر فتنه در وى حادث مىگرديد ، در دفع آن فتنه حاجت به استمداد از لشكر موكّل بر درهاى ديگر نبود ، و خود سلطان كه در وسط شهر ساكن بود ، مذكور نمود كه به مغربزمين رفتم و به " رمل عالج " رسيدم و به قوم موسى برخوردم و ديدم كه پشتبامهاى ايشان در بلندى و پستى برابرند و خرمنهاى طعام ايشان در خارج قريه بود . بهقدر ضرورت ، قوت خود برمىداشتند و باقى را مىگذاشتند ، و قبور ايشان در ميان خانههاى ايشان بود و باغاتشان در دو فرسخى شهر بود و مرد پير و زن پير در ايشان نبود و مريض و عليل نداشتند ، تا آن وقت كه مىمردند . هركس متاعى مىخواست ، در بازار مىرفت و خود وزن مىنمود ، بدون آنكه صاحب متاع حاضر باشد . چون وقت نماز مىگرديد ، همه حاضر مىشدند ،
هامش
( 1 ) . سوره آل عمران ، آيه 191 « همانان كه خدا را [ در همهء احوال ] ايستاده و نشسته ، و به پهلو آرميده ياد مىكنند » .