تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
راوى گويد : حكايت از اين‌جا منقطع گرديد ، زيرا كه برادرم باقى آن‌را ننوشته بود « 1 » . مؤلف گويد كه : اين خبر با وجود انقطاع آن ، چون مشتمل بر ذكر سه نفر از معمّرين ديگر بود ، نوشتيم آن‌را . و از جمله معمّرين ، " ربيع بن ضبع فزارى " است كه جمعى مانند صدوق و غير آن نقل كرده‌اند از " احمد بن يحيى از احمد بن محمّد وراق از محمّد بن حسن بن دريد ازدى عمانى " كه : « در يك روز كه مردم به نزد " عبد الملك مروان " رفتند ، در ميان ايشان بود " ربيع بن ضبع فزارى " ، كه از جمله معمّرين بود و با او بود پسر پسر او " وهب بن عبد اللّه بن ربيع " ، كه مرد پيرى بود فانى . ابروهايش بر روى چشمهايش افتاده و آنها را با دستمال بسته . دربان او را اذن دخول داد . چون بر عبد الملك داخل شد با عصايى كه از ضعف پيرى بر آن تكيه كرده بود و ريشش بر زانويش افتاده بود ، عبد الملك بر او رقّت نمود ، اذن جلوسش داد . گفت : چگونه بنشينم با آنكه جدم در باب ايستاده ! عبد الملك گفت : تو از اولاد " ربيع بن ضبع " هستى ؟ گفت : آرى من " وهب بن عبد اللّه بن ربيع " هستم . عبد الملك دربان را به احضار ربيع امر نمود . دربان ، ربيع را نشناخت . او را آواز داد . ربيع نزد او آمده ، او را بر عبد الملك داخل نمود . عبد الملك گفت : به حق پدران قسم كه اين پدر از پسران جوان‌تر است . پس گفت : يا ربيع ! مرا خبر ده از آنچه ديده‌اى ؟ ربيع بعضى شعرهاى خود را خواند . عبد الملك گفت : اين شعرها را در طفوليت خود ، از تو به من نقل كردند . تو را بخت نيكو و حظّ عظيم باد از عمر خود ، بگو ! ربيع گفت : دويست سال در ايام فترت ، ما بين عيسى و محمد صلّى اللّه عليه و آله و يكصد و بيست سال در ايام جاهليت ، و شصت سال در ايام اسلام عمر كرده‌ام . عبد الملك گفت : از جوانان قريش ، آنان را كه نامشان يكى است ، خبر ده ؟ ربيع گفت : هريك را كه خواهى بپرس . عبد الملك گفت : از " عبد اللّه بن عباس " بگو . ربيع گفت : او بود صاحب علم و حلم و عطا . ظرفى كه با آن اطعام مىنمود ، بزرگ و كلفت بود .
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 547 - 549 .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 126 | محمود بن جعفر عراقى ميثمى / جمعى از نويسندگان