تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
خود نوشته بود - ديدم نقل كرده از بعض اهل علم كه ، " عبيد بن شريه جرهمى " معروف ، سيصد و پنجاه سال عمر كرده و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را دريافت نموده و تا ايام سلطنت معاويه هم بوده و نزد او آمده ؛ معاويه به او گفت : يا عبيد ! از چيزهائى كه ديده يا آنكه شنيده‌اى ، خبر ده مرا كه چه‌كسانى را ديده‌اى و روزگار را چگونه ديده‌اى ؟ عبيد گفت : امّا روزگار را ، پس شب را به شب ديگر و روز را به روز ديگر شبيه ديده‌ام . آن كه متولد شدنى است متولد مىشود ، و آن‌كه مردنى است مىميرد ؛ و اهل زمانى را نديدم مگر آن‌كه زمان خود را مذمّت مىكند ، و ديدم كسى را كه هزار بيشتر از من عمر كرده بود و او خبر داد از كسىكه دو هزار سال بيشتر عمر كرد ، و امّا از جمله آنچه شنيده‌ام اين است كه ، خبر داد به من پادشاهى از پادشاهان " حمير " ، كه بعضى از سلاطين تبابعه كه نامش " ذوسرح " بوده و در ابتداى جوانى به سلطنت رسيده و حسن سلوك و سيرت را با رعيت داشته و سخىّ و مطاع بوده و هفتصد سال سلطنت نموده و با خواص خود بسيار به تفرّج و شكار بيرون مىرفته ، روزى به تفرّج بيرون رفته و مار سياهى را ديده كه با مارى سفيد جنگ مىكند و بر او غالب گشته و بناى كشتن آن را دارد . سلطان بر مار سفيد رقّت كرده و غلامان را امر به كشتن آن مار سياه ظالم فرمود ، و او را كشتند و مار سفيد را چون بىحال ديد با خود برداشتند ، تا آنكه به چشمه‌اى كه بر آن اشجارى بود رسيده ، قدرى آب بر آن مار پاشيده و قدرى به آن خورانيدند تا آن‌كه به خود آمد . پس آن را در ميان اشجار رها نمودند ، برفت و سلطان هم با همراهان از شكارگاه مراجعت نمود و در حرمسرا و خلوت خود نشسته بود . ناگاه جوانى را خوش‌رو و خوش‌لباس و نيكو در حضور خود ديد . از او بترسيد و بر او عتاب كرد كه چرا بدون اذن در اين مكان درآمدى ؟ ! [ جوان ] تعظيم شاهانه بجا آورد و عرض كرد : ايّها الملك ! از من مترس . من از نوع انسان نيستم ، بلكه از اولاد جنّم و از براى تلافى احسان تو به اين مكان آمده‌ام . شاه گفت : كدام احسان ؟ گفت : آن‌كه مرا امروز زنده گردانيدى و از دست آن مار سياه خلاص نمودى . آن غلام ما بود و چند نفر از اهل بيت ما را تنها يافته كشته بود و امروز مرا مىخواست بكشد و تو مرا دريافتى و احيا كردى و دشمن مرا كشتى . آمده‌ام كه اجر تو را بدهم . بعد از آن گفت كه : ما جن هستيم ، نه جن . شاه گفت : چه فرق است ميان جن و جن .