برسان ، و آن حضرت در آنوقت در جايىكه آنرا " ينبع " گويند ، در سر اموال و اراضى خود بود . پس مكتوب را گرفته ، شتر را سوار شدم . چون به جايى كه آنرا " جدار أبى عبايه " گويند رسيدم ، آواز قرائت شنيدم . پس ديدم آن حضرت از " ينبع " تشريف مىآورد و اين آيه را مىخواند :
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ
« 1 » چون مرا ديد ، فرمود : يا ابا الدنيا ! چه خبر دارى ؟ واقعه را عرض كردم . پس مكتوب را گرفته خواند . اين بيت در آن بود :
فإن كنت مأكولا فكن أنت آكلي * و الّا فادركني و لمّا أمزّق
يعنى : اگر من خوردنى هستم ، تو خورندهء من باش و اگر نيستم ، پس مرا درياب پيش از آنكه پارهپاره شوم .
پس به تعجيل به مدينه آمديم . چون وارد شديم ، عثمان كشته شده بود . پس به باغ " بنى نجّار " وارد شد . چون مردم مطّلع شدند به نزد او شتافتند ، و پيش از ورود آن حضرت پارهاى ، بناى بيعت با طلحة بن عبد اللّه داشتند . پس بر سر آن حضرت ريختند ، مانند گلهاى كه گرگ بر آن حمله كند . اول طلحه بيعت كرد ، پس زبير ، پس ساير مهاجر و انصار ، و من در خدمت آن حضرت بودم و در غزوه جمل و صفين با او بودم . در ميان دو صف ، در طرف آن حضرت ايستاده بودم . تازيانه از دست او بيفتاد . خواستم آنرا برداشته به آن حضرت دهم ، اسب آن حضرت سر بالا كرد ، آهنى كه در دهنه اسب بود بر سر من خورد و اين اثر بر سر من حادث شد . چون آن حضرت آن بديد . قدرى از آب دهن خود بر آن ماليد و قدرى خاك بر آن گذاشت . ديگر به خدا قسم دردى در آن نديدم و از جراحت آن زياده بر اثرى كه ديده باقى نماند و در خدمت او بودم تا آنكه شهيد گرديد . پس در خدمت امام حسن عليه السّلام در ساباط مداين بودم كه او را ضربت زدند تا آنكه به مدينه تشريف بردند . در خدمت او و امام حسين عليه السّلام بودم تا آنكه جعده بنت اشعث بن قيس كندى به مكر پنهان معاويه او را مسموم نموده وفات كرد .
بعد از او با امام حسين عليه السّلام بيرون آمدم تا آنكه آن حضرت به كربلا رسيد و شهيد گرديد .
بعد از او ، از خوف بنى اميّه فرار كرده به مغربزمين رفتم و انتظار مهدى عليه السّلام و عيسى عليه السّلام را مىكشيدم .
هامش
( 1 ) . سوره مؤمنون ، آيه 115 ؛ « آيا پنداشتيد شما را بيهوده آفريدهام و اينكه شما به سوى ما بازگردانيده نمىشويد ؟ » .