تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
« ابو محمّد علوى » گويد : اين شيخ ، يعنى « على بن عثمان » بيرون آمدن خود را از بلدش - حضرموت - به ما خبر داد كه پدر و عم من به ارادهء حج و زيارت بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله درآمدند و مرا هم با خود برداشتند . چون از « حضرموت » بيرون شديم و چند منزل راه پيموديم ، راه را گم كرديم و سه شبانه‌روز از راه دور افتاديم . ناگاه در ميان كوههاى ريك كه آنها را رمل عالج گويند و متصل به صحراى ارم است ، واقع شديم و متحيرانه در آن بيابان مىگرديديم . اتفاقا اثر پاى درازى به‌نظر درآورديم . آن اثر را گرفته ، مىرفتيم تا آنكه به بيابانى رسيده . دو نفر را در آن‌جا ديديم كه بر سر چاه يا چشمه نشسته بودند . چون ما را ديدند ، يكى از ايشان برخواست ظرفى از آن چشمه يا چاه آب كرده به استقبال ما شتافت . آن آب را به پدرم داد . پدرم نخورد و گفت : امشب را بر سر اين آب منزل كرده ، وقت افطار با آن افطار خواهيم كرد . پس نزد عمم برد ، او هم‌چنين جواب داد و نخورد . پس آب را به من داد و گفت : بگير و بخور ! آن آب را گرفته آشاميدم . آن مرد گفت : تو را گوارا باد به‌زودى به شرف خدمت « على بن ابى طالب عليه السّلام » فايز شوى . اين واقعه را به او خبر ده و بگو خضر و الياس بر تو سلام رسانيدند و بدان‌كه عمر تو طولانى خواهد شد تا آنكه مهدى و عيسى بن مريم را ملاقات نمائى . چون ايشان را ديدى سلام ما را برسان . بعد از آن پرسيد : اين‌دو نفر را به تو چه نسبت باشد ؟ گفتم : آن يك پدر و ديگرى عم من است . گفتند : عمت مىميرد و به مكه نمىرسد . تو و پدرت به مكه مىرسيد و بعد از آن پدرت بميرد و عمر تو طولانى شود . رسول خدا را نخواهيد ديد ، زيرا اجلش نزديك شده . اين بگفت و از نظر ما غايب گرديدند . هرقدر نظر كرديم كسى را نديديم . ندانستيم به زمين فرورفتند يا آنكه به آسمان عروج كردند . اثرى از ايشان نماند و آب را هم ديگر نديديم . تعجب كرديم . پس روانه شديم تا آنكه به نجران رسيديم . عمم در آنجا مريض شده ، وفات كرد . با پدرم به حج رفتيم . حج را به‌جا آورده ، به مدينه رفتيم . پدرم در آنجا وفات كرد و در خصوص من به على بن ابى طالب عليه السّلام وصيت نمود . آن حضرت مرا در نزد خود نگه داشت ، در ايام خلافت ابو بكر و عمر و عثمان و خود آن بزرگوار . بودم ، تا آنكه ابن ملجم آن حضرت را شهيد نمود . چون " عثمان بن عفان " را صحابه محاصره كردند . مرا خواست و مكتوبى با شترى تندرو به من داد و گفت : اين شتر را سوار شو و اين مكتوب را به‌زودى به على بن ابى طالب