و به روايت ديگر ، « عبد اللّه بن عطاء » به آن حضرت عرض كرد كه : شيعهء تو در عراق بسيار است . قسم به خدا كه مثل تو كسى نيست ؛ پس چرا خروج نمىكنى . فرمود : « يا عبد اللّه ، گوش به احمقان دادهاى . به خدا قسم كه من صاحب شما نيستم . عرض كردم : پس صاحب ما كيست ؟ فرمود نظر كنيد به كسىكه ولادتش مخفى مىشود ، او صاحب شما است . بهدرستى كه از ما اهل بيت به كسى اشاره نكردند و او را در السنه و افواه نينداختند ، مگر اينكه از غيظ هلاك شد يا او را كشتند » « 1 » .
و امّا از حضرت صادق عليه السّلام
؛ پس مثل آنكه ، صدوق رحمه اللّه در اكمال روايت كرده به اسناد خود از سدير كه [ امام ] صادق عليه السّلام فرمود : « بهدرستى كه در « قائم » سنتى باشد از يوسف .
عرض كردم : گويا مراد از سنّت يوسف ، غيبت و حيرت او باشد . فرمود : آرى . از اين امّت انكار اين مراتب نكند مگر اشباه خنازير . بهدرستى كه برادران يوسف اسباط انبيا بودند . با يوسف تجارت كردند و معامله نمودند و مكالمه كردند و او را نشناختند و او ايشان را مىشناخت تا آنكه يوسف به ايشان گفت : من يوسفم . پس چه شده است بر اين امّت كه انكار مىكنند كه خداى تعالى حجّت خود را تا مدتى غايب گرداند ؟ بهدرستى كه يوسف را پادشاه مصر دوست مىداشت و ما بين او و پدرش يعقوب هيجده روز راه بود و اگر در آن حال خدا اراده شناسانيدن مكان او را مىنمود ، قادر بود . زيرا بعد از رسيدن مژده به يعقوب ، با اولاد خود از راه بيابان نه روز به مصر رفتند . پس چرا اين امّت انكار كنند چيزى را كه خدا درباره يوسف كرده ، درباره حجّت خود بكند و چه مىشود آن حضرت در بازار ايشان برود و بر روى بساط ايشان پا گذارد و ايشان او را نشناسد ، تا آنوقت خدا اذن دهد و خود را به ايشان بشناساند چنان كه يوسف را بعد از آنكه خدا اذن داد خود را شناسانيد و به برادران گفت :
هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ . . .
« 2 » . يعنى : دانستيد به يوسف و برادرش چه كرديد از روى نادانى ؟ برادران گفتند : آيا تو يوسف هستى ؟ گفت : من يوسفم و اين هم برادر من است » « 3 » .
هامش
( 1 ) . غيبت نعمانى ، ص 167 ، باب 10 ، ح 7 .
( 2 ) . سوره يوسف ، آيه 89 و 90 .
( 3 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 341 .