خليفه حق و داد ار خلق و حاكم شرع * نظير عقل كل و مبدأ و معاد بشر
ستون عالم و مقصود كارگاه وجود * درخت صنع و تركون را حيات و ثمر
طفيل او همهء كائنات سر تا پا * براى او همهء نقشها ز پا تا سر
به يك نفس نبود گر امام در عالم * در آن نفس شود اين خلق جمله زير و زبر
نبىِّ ماست سر و سرور ائمه كون * شوند جمع به زير لواش در محشر
دگر علىّ و دگر يازده سلاله او * كه عترت نبىاند و وصىِّ آن سرور
حسن دواست و محمد سه و على هم سه * حسين و جعفر و موسى بود سه دگر
سفينه ايست به درياى فتنه حافظ ما * ز موجهاى ضلال ، اهلبيت پيغمبر
دو جانشين خود از بهر ما گذاشت رسول * يكى كتاب و دوم اوصياى پاك گهر
ز هم جدا نشوند اين دو تا به او برسند * كنار حوض پر از آب چشمه كوثر
وصى است بعد وصى حجت و خليفهء حق * مسلسل است بهم نگسلد ز يكديگر
ز عترتش حجج اللّه بر سبيل بدل * هميشه بوده و هستند مخفى و مظهر
امام و حجت ما غائب است از مردم * ز خوف ظلم اعادى و علّت ديگر
ز طاغيئى نبود بيعتى به گردن او * كه تا به حق كند او حكم بر جميع بشر
نگويم آن كه همين است سرّ غيبت او * دگر وجوه و حكم هست ظاهر و مضمر
منافقى كه بود كشتنى به دولت او * به صلب ار بودش مؤمنان فرمان بر
ضرورتست كه تأخير در ظهور شود * كه تاز غيب برآيند آن همه يكسر
امير متقيان نيز زين سبب بگذشت * ز حق خويش و نزد تيغ بر سگان سقر
نبرد دست به شمشير و صبر كرد و نشست * گذاشت تا كه ابو بكر جا گرفت و عمر
كه تا وجود پذيرند نيك و بد ز اصلاب * هر آنكه تا به قيامت قضا شدست و قدر
نگويم آن كه همين بود سرّ و حكمت آن * كه بود حكمت بسيار از وجوه دگر
از آن حِكَم يكى اين بود تا شود ظاهر * كه كيست پيرو خير و كدام تابع بشر