تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
پس نام مصطفا به زبان راند و مرتضى * آنگاه نام فاطمه آن زبدة النسا
نام حسن بگفت و حسين و شمردشان * تا چارده تمام شد از آل مصطفا
حق نيز لطف كرد و نوازش نمود و باز * بودش به جاى خويش و فزودش در اصطفا
آنچش ز راه برد هم آن راهبر شدش * زانجا كه در دخالت از آنجا شدش دوا
كردش خليفهء خود و تعليم او نمود * اسماش با مظاهر از عرش تا ثرا

اعتراف فرشتگان به عجز خود

آنگه به معجبان ملائك خطاب كرد * كاينك خبر كنيد ز اسماء من مرا
گفتند : كار تست منزه ز علم كس * ما را چه اسم و چه خبر از اسم هؤلا
عالم توئى و هر كه توأش علم مىدهى * ما جاهليم گر ندهى معرفت به ما
فرمود : من نگفتم هنگام اعتراض * جز ما خبر ندارد ز اسرار كار ما ؟
تسليم حكم من بنمائيد و تن دهيد * تا بر مراد خويش كنم بر شما قضا
گفتند : سمع و طاعت و تسليم و انقياد * داديم مر تو را به دل و جان كماتشا

عهد و ميثاق بندگان با خدا در عالم ذر

پس دست قدرت از قِبَلِ حق نهاده شد * بر پشت آدم صفى آن مير اصطفا
ذرّيتش چو ذرّه ز ظهرش ظهور كرد * مجموع ز ابتدا همگى تا به انتها
از حق ندا رسيد الستُ بربّكم * گفتند جملگى ز دل و جان بلى بلى
اول محمد و على و اهلبيت گفت * بَدوَش ز مصطفا شد و اولاد مصطفا
توحيد را چو عهد گرفتن تمام شد * ميثاق بر نبوّت خاتم شد اقتضا
اول كسى كه گفت بلى بر نبوتش * بد نفس او علىّ ولى خير اوصيا
چون آن تمام شد به ولايت رسيد عهد * در شأن مرتضى شه دين شاه اوليا
اول كسى كه گفت بلى اهلبيت بود * پس شيعيان او دگر آن جمله در قفا