تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
گر تو از آن درخت خورى بيشتر ز شوى * گردى بر او مسلط در امر و نهىها !
حوا بدان درخت توجه نمود و رفت * تا موضعى كه بود در آنجا فرشته‌ها
مىخواستند منع كنندش از آن درخت * منع آمد از جناب خدا اهل منع را
زنهار منع او مكنيد و رهش دهيد * تا اهل عقل گردد از اهل هوا جدا
نهيش نموده داده خرد داده اختيار * آن را كنيد منع كه نيست از اولى النهى
عاقل اگر مطيع شود مىبرد ثواب * ور عاصى است مىبرد از خويشتن سزا

حوا فريب خورد و آدم را فريب داد ؟

حوا چو ديد ايمنى راه و رفع منع * باور شدش بخورد از آن و نديد اذا
آمد به نزد آدم و گفت اى صفى حق * گرديد آن درخت مرا و تو را روا
از بهر امتحان به سوى آن شجر رويم * تا زين قضيه رفع شود پرده خفا
رفتم بسوى آن من و خوردم از آن برى * نى منع ديدم از كس و نى يافتم اذا
آدم فريب خورد و در آورد در خيال * كو را از آن درخت نصيبى است بىعنا
كرد اجتهاد و بود خطا اجتهاد او * منعى نديد كرد گمان شد مگر روا
دستى دراز كرد به سوى درخت علم * علمى كه بود خاصه اولاد مصطفا
چون برگرفت ثمرى خورد از آن برى * در خويش ديد ذلّ زلل خوارى خطا
آن حله‌اى كه داشت ببر رفت از برش * عريان شد از لباس كرامت بيك ادا
گر منتهى شدى ز شجر منتهى شدى * سدّ رهش نبود به جز سِد رِهِ منتهى

تبعيد آدم و حوا از بهشت

امر آمد از جناب الهى كه اهبِطوُا * نازل شويد سوى زمين هر چهار تا
شد ديو حيّه و آدم و حوا به جان و تن * اين دو عدوى آن دو و آن نيز مثل ذا
اولاد اين دو دشمن اولاد آن دو نيز * اولاد آن دو نيز مر اين قوم را عدا