تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
آدم به گريه آمد و صد سال مىگريست * تا توبه‌اش به گريه پذيرد مگر خدا
بگريست آن‌قدر كه به خدّش پديد شد * اخدودها روان شد مانند نهرها
گفتا كه تن عليل شد و جان ذليل شد * بر من ببخش و رحم كن اى غافر الخطا

پنج نور مقدس وسيلهء تقرب به خداست

آمد ندا كه ما به تو گفتيم پيش از اين * حرفى كه مىشود همه دردى بدان دوا
هرگه مصيبتى دهدت روى يا غمى * در دفع آن بجوى توسل به مصطفا
نام محمد و على و اهلبيت را * كن ذكر در دعا و بديشان كن التجا
تا من به جاه و رتبه آن برگزيدگان * دفع بلا نمايم و بپذيرمت دعا
مىجستى ار وسيله بديشان به روز عهد * تا دفع شرِّ ديو كنم مىشد آن روا
عهدت نمىشكست و مصيبت نمىرسيد * دشمن شكسته مىشد از اقدام بر جفا
اكنون بيا و ياد كن اين قوم را به نام * تا جاهشان شفيع تو گردد به نزد ما
تسليم كن بزرگى ايشان و فضلشان * بر خويش تا شود ز تو مدفوع اين بلا
تا خط عفو بر ورق زلّتت كشم * تا توبه‌ات قبول كنم بهر مصطفا
گفتا كه قدر و رتبه ايشان به آن رسيد * تا يافتند نزد تو اين‌جاه و اصطفا
تا آن كه توبه‌ام نپذيرى به لطف خويش * الا به دستيارى اولاد مصطفا
من بودم آن كه سجدهء من كرد اهل قدس * من بودم آن كه يافت ز تو در بهشت جا
من بودم آن كه ساختى از بهر او زنى * تا قلب را انيس شد و ديده را ضيا
گفتا كه با تو اين همه كرديم و مىكنيم * زيرا كه بود صلب تو اين قوم را وعا
ورنه زياده بود ز حدّ تو آن كَرَم * بايد كه خويش را بشناسى و قوم را

توبه آدم و قبول آن

آدم قبول كرد و دگر توبه تازه كرد * از روى عجز و گفت كه اغفر ذنوبنا