كه در حقيقت منظور از عقل ، همان معقول است ؛ زيرا پرواضح است كه در هر دو قسم ، تنها نيروى درككننده عقل است و اين معقولات هستند كه به دو بخش تقسيم مىشوند . و در حقيقت بايستى گفت :
معقول نظرى و معقول عملى .
هرگاه واقعيتها و هستىهاى عالم مورد ادراك عقل قرار گيرد ، مىگويند : عقل نظرى . و هرگاه بايستىها و نبايستىها ، شايستىها و نشايستىها ادراك شود ، آن را عقل عملى مىخوانند . و يا به تعبير ديگر ، اگر آنچه را كه بايد دانست و آن را دريافت ، مورد درك قرار گيرد ، آن را عقل نظرى گويند . مثل اينكه انسان دريابد كه كلّ ، بزرگتر از جزء است و يا آنكه مجموع زواياى مثلّث برابر با دو قائمه است . اينها از واقعيّتهاى جهانند ، و سزاوار است كه انسان آنها را دريابد و بدان آگاه گردد ، و هيچگونه ارتباطى به اعمال و كردار آدميان ندارد . ولى اگر آنچه را كه بايد انسان به آن عمل كند ، مورد ادراك قرار گيرد ، كه مستقيما با كردار و رفتار آدميان مرتبط است ، آن را عقل عملى خوانند . مثل آنكه عقل درك كند كه عدالت بايستنى و خوب بوده و سزاوار است كه آدمى به عدالت عمل كند . در مقابل ، ستمگرى زشت و نبايستنى بوده و سزاوار است كه آدمى از آن احتراز كند . در مورد دوّم ، عقل به واقعيّتى از واقعيتهاى بيرون از خويش دست نيافته است ، بلكه واقعيّت و حقيقت عينا همين ادراك و دريافت عقلى است . اين نوع ادراكات مستقيما با حوزهء عمل آدمى ارتباط دارد ، ولى ادراكات نوع اوّل با كلّ جهان در رابطه است .
حال مىگوئيم كه خوبى و بدى به معناى اوّل ، يعنى كمال و نقص ، از واقعيّتهاى جهانند . زيرا كه كمال ، از مقولهء هستى ، و
مباحثى از اصول فقه ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: مصطفى محقق داماد
ص١٣٥