ممكنند ، و او واجب است ، و محال است كه صفات ممكن در ذات واجب راه يابد .
واضحتر از موارد فوق ، مواردى است كه عقلا بموجب انگيزههاى عادى و عرفى و آداب و سنن اجتماعى قضاوت مىنمايند . مثل آنكه مىگويند : از جا برخاستن پيش پاى فردى كه وارد مجلس مىشود خوب است ، و يا پذيرائى ميهمان خوب است .
بسيار روشن است كه مبانى اين آراء صرفا آداب و عادات اجتماعى است ، و لذا به تناسب مقاطع زمانى و مكانى فرق مىكند . گاهى اختصاص به يك جامعه آن هم در يك زمان محدود دارد ، درحالىكه در جامعه ديگر در زمان ديگر چهبسا عينا نقطه مقابل آن مورد لحوق حكم قرار گيرد .
بههرحال غرض اين است كه عدليّه مدّعى ملازمه بين آن دسته از احكام عقل و شرع هستند كه انگيزه عقلانى محض و خالص داشته باشد و از هرگونه شائبه انفعالى ، عاطفى ، عادى و امثال آن بدور باشد .
عقل عملى و عقل نظرى
- با تبيين معانى سهگانه از خوبيها و بديها ، توجّه به اين نكته ضرورى است كه ادراك در معناى سوّم از نوع ادراك عقل عملى است ، درحالىكه در معناى اوّل و دوّم از نوع ادراك عقل نظرى است .
حكما به جاى آنكه مدركات انسان را تقسيم نمايند ، ادراكات عقلى انسان را به دو بخش تقسيم نمودهاند و آن را مستقيما به عقل منتسب ساخته و گفتهاند : ( 1 ) عقل نظرى ( 2 ) عقل عملى .