بعد از جملههاى متعدّده آمده ، و لياقت و صلاحيّت اين را دارد كه به تمام آنها برگردد ، موجب مىشود كه جملههاى ديگر نيز ظهور در عموم پيدا نكنند ، و مجمل شوند ، و با فرض اينكه أصالة الحقيقه تعبّدا حجّت نيست ، تا اين جملهها بر حقيقت و عموم حمل شوند ، لذا حكم اجمال ( يعنى رجوع به اصول عمليّه ) برآن مترتّب است .
نتيجه : اگر اصالة الحقيقة ، تعبّدى باشد ، هرچند به جهت وجود استثناء ، ظهور در عموم منعقد نشود ، امّا با تمسّك به اصالة العموم ، جملههاى ديگر ( يعنى غير از جملهء اخير ) بر عموم ، حمل مىشود . البته اين در صورتى است كه ظهور در عموم ، وضعى باشد . ولى اگر ظهور در عموم ، اطلاقى و به كمك مقدّمات حكمت باشد ، با بودن استثناء بعد از جملههاى متعدّده ، كه صلاحيت قرينيّت دارد ، مقدّمات حكمت تمام نمىشود ، زيرا يكى از مقدّمات ، عدم قرينه بر تقييد است ، و حال آنكه وجود استثناء بعد از آنها ، به منزله قرينه بر تقييد و تخصيص است ، و لذا نمىتوان آن جملهها را بر عموم ، حمل كرد و در نتيجه كلام ، مجمل مىشود .
البته همانطور كه قبلا هم گذشت ، اصل مبنا باطل است ، زيرا أصالة الحقيقه ، از باب ظهور ، حجّت است نه از باب تعبّد . و با بودن استثناء كه صلاحيّت رجوع به تمام جملهها را دارد ، ظهور در عموم ، منعقد نمىشود ، و لذا كلام ، مجمل مىشود ، چه ظهور وضعى باشد و چه اطلاقى .
مثال :
وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً
وَ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ إِلَّا الَّذِينَ تابُوا
« 1 » .
در اين مثال كه استثناء ( الّا الّذين تابوا ) بعد از چند جمله آمده است ( فاجلدوهم . . . / و لا تقبل . . . / اولئك هم الفاسقون ) يقينا به جملهء اخير برمىگردد و لذا اين عدّه اگر توبه كنند ، از فسق خارج مىشوند . ولى اينكه به جملههاى قبل نيز برمىگردد يا نه ( يعنى آيا با توبه ، شهادت آنها پذيرفته مىشود يا نه ، و آيا حدّ از آنها ساقط است يا نه ؟ ) محلّ بحث است .
هامش
( 1 ) . نور ( 24 ) ، آيهء 4 .