تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
1 - لزوم بين مقدّم و تالى 2 - ترتّب طولى تالى بر مقدّم 3 - علّيّت « 1 » 4 - انحصار علّيّت الّذى أريد من اللفظ . . . در اين عبارت اشاره به اين نكته است كه خصوصيّت نيز از لفظ اراده شده ، و لذا مصنّف مىگويد : معنا آن است كه با آن خصوصيّت ، از لفظ ، اراده شد ، يعنى خصوصيّت هم مثل معنا ، جزء مدلول لفظ است و همان‌طور كه معنا از لفظ فهميده شده ، خصوصيّت نيز از لفظ فهميده مىشود و سپس اين خصوصيّت ، مستتبع مفهوم خواهد بود . و همان گونه كه در مثال‌هاى قبل بيان شد ، معنا عبارت بود از « لزوم ترتّبى علّى » ، و خصوصيّت عبارت بود از « انحصار علّيّت » ، و لذا هم لزوم ترتّبى علّى و هم انحصار علّيّت ، جزء مدلول لفظ مىباشند . و لو بقرينة الحكمة . . . يعنى هرچند معنا ( لزوم ترتّبى علّى ) و خصوصيّت ( انحصار علّيّت ) از طريق مقدّمات حكمت به دست آيد ، مثلا در « إن جاءك زيد فأكرمه » گفته مىشود كه : چون مولا در مقام بيان بوده و قرينه نياورد بر اينكه غير از مجىء ، علّت ديگرى براى وجوب اكرام وجود دارد ( مثلا نگفت : « إن جاءك زيد و سلّم ، فأكرمه » تا تمام العلّة بودن مجىء ، فهميده نشود ، و همين‌طور نگفت : « إن جاءك زيد أو سلّم أو أرسل اليك الكتاب . . . فأكرمه » تا انحصار استفاده نشود ) معلوم مىشود كه معنا « لزوم ترتّبى علّى » ، و خصوصيّت ، « انحصار علّيّت » است . و به عبارت ديگر : چون مولى جمله ديگرى را با
هامش
( 1 ) . مقصود از علّيّت در اينجا ، علّيّت تامّه است ( يعنى مقدّم ، علّت تامّه براى جزاء و تالى باشد ) و لذا در علّت ناقصه ( مثل ترتّب در اعداد كه مثلا عدد اثنان مترتّب بر واحد است ) اگرچه ترتّب است و يكى مقدّم بر ديگرى مىباشد ، ولى اين ترتّب و تقدّم ، به نحو علّت و معلول نمىباشد ، بلكه تقدّمش بالطبع است . پس مقصود از ترتّب ، ترتّب علّى تامّه است ، به‌طورى كه از ثبوت يكى ثبوت ديگرى و از انتفاى يكى انتفاى ديگرى لازم بيايد ، نه ترتّب ناقص و بالطبع ، كه فقط از انتفاى متقدّم ، انتفاى متأخّر لازم مىآيد ( مثل اينكه اثنان بدون واحد نمىشود ) ، ولى از ثبوت متقدّم ، ثبوت متأخّر لازم نمىآيد ( مثل اينكه واحد باشد بدون آنكه اثنان بيايد ) .