تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
مثال 1 : « ان كانت الشمس طالعة فالنهار موجود » « 1 » . معناى اين قضيّهء شرطيّهء متّصله ، لزوم ترتّبى و علّى بين تالى و مقدّم است ، يعنى اوّل ، طلوع خورشيد است ، و بعد وجود روز ، به‌طورى كه وجود روز ، لازم طلوع خورشيد و در طول آن و مترتّب برآن است و اين ترتّب ، به نحو علّت و معلول مىباشد ( طلوع خورشيد ، علّت تحقّق روز است ) . در اين مثال اگر فقط خود معنا لحاظ شود ، مفهومى را به دنبال ندارد ، امّا اين معنا يك خصوصيّتى دارد كه آن خصوصيّت ، مفهوم را در پى دارد . و آن عبارت است از « انحصار علّيّت » ، يعنى علّت وجود روز ، فقط طلوع خورشيد است ( و علّت ديگرى ندارد ) و لذا اگر خورشيد طلوع نكند ، روز هم موجود نمىشود . بنابراين اگر علّت وجود روز ، منحصر در طلوع خورشيد نمىبود ، چنين مفهومى استفاده نمىشد ، زيرا در آن صورت امكان داشت بدون طلوع خورشيد ، روز موجود باشد . مثال 2 : « إن جاءك زيد فأكرمه » « 2 » . معناى اين جمله لزوم ترتّبى علّى بين وجوب اكرام و آمدن زيد است ، به‌طورى كه اگر زيد بيايد ، اكرامش واجب مىشود . در اين مثال نيز اگر علّت منحصرهء وجوب اكرام ، آمدن زيد باشد ، مفهوم پيدا مىشود ( به اين صورت كه اگر زيد نيامد ، اكرامش نكن ) ولى اگر علّيّت منحصره در بين نباشد ، مفهومى نخواهد بود ، زيرا در صورت نيامدن زيد نيز مىتوان او را اكرام كرد . در نتيجه قضيّهء شرطيّه براى آنكه مفهوم داشته باشد ، وجود چهار چيز در آن لازم است :
هامش
( 1 ) . اين مثال مربوط به جملهء خبريّه است . ( 2 ) . اين مثال مربوط به جملهء انشائيّه است .