مرتبهء شديدش موجود باشد ، و سپس يقين كنيم كه مثلا در اثر آفتابخوردگى ، آن مرتبهء شديد و قوى از بين رفته است ، در چنين فرضى اگر بقاى كلّى سياهى هرچند در ضمن فرد ضعيف و كمرنگ مشكوك باشد ، مىتوان آن را استصحاب و حكم به بقاى آن نمود .
زيرا شدّت و ضعف ، و پررنگ و كمرنگ بودن ، از حالات يك چيز است و سبب تغيير موضوع نمىشود . يعنى همان گونه كه در مثل « زيد » اگر يقين داشته باشيم كه چاقى او رفته و از حجمش كاسته شده ، اينگونه نيست كه خود زيد ، زايل شده باشد ، در مورد بحث نيز اگر كلّى در ضمن فرد شديد و قوى ، زايل شود ، اينگونه نيست كه اصل كلّى از بين رفته باشد ، بلكه كلّى مىتواند در ضمن فرد ضعيفتر باقى بماند . بنابراين در فرض مذكور ، اركان استصحاب تمام است ، زيرا يقين به حدوث ( حدوث كلّى سياهى ) و شكّ در بقاء ( بقاى كلّى سياهى ) وجود دارد ، و در نتيجه با استصحاب ، حكم مىشود كه باقى ، همان حادث ، و حادث همان باقى است . « 1 »
و من المعلوم انّ كلّ واحد من الأحكام . . .
مصنّف در اين متن به بررسى در مورد احكام تكليفيّه مىپردازد كه آيا يك چيزند ( بهطورىكه برخى در مرتبهء شديد و قوى ، و برخى در مرتبهء ضعيف قرار داشته باشند ، تا بتوان هنگام زوال وجوب ، كلّى جواز را استصحاب كرد ) يا نه ؟
در دو قسمت آن را بررسى مىكند :
1 - احكام تكليفيهء غير از « وجوب و استحباب » :
مصنّف در اين قسمت مىگويد : اين احكام ، عقلا و عرفا يك چيز نيستند كه
هامش
( 1 ) . گفتنى است كه عكس اين مطلب نيز صحيح است . يعنى اگر جسم سياهى باشد كه بر اثر فعل و انفعالاتى ، يقين به زوال مرتبهء ضعيفهء سياهىاش داشته باشيم ، و سپس شك كنيم آيا اصل سياهى رفته يا اينكه مرتبهء ضعيفهء زائله به مرتبهء قوىتر و پررنگتر ، تبديل شد و اصل سياهى در ضمن آن باقى مانده ؟ مىتوان اصل سياهى را استصحاب كرد ، زيرا كلّى سياهى قبلا بوده و الآن شكّ در بقاى آن داريم و با استصحاب ، حكم مىشود كه باقى است ، زيرا بههرحال ، ماهيّت ضعيف ، همان شديد و ماهيت شديد ، همان ضعيف است .