شود ، و طلب به آن تعلّق بگيرد . و تشبيه ماهيت و وجود ، به شجره و ثمرهء آن ، صحيح نيست ، زيرا اصالت با وجود است و تا وجود نباشد ، نه درختى است و نه ميوهاى . ماهيت بدون وجود ، يك مفهوم و امر اعتبارى است و آنطور نيست كه ماهيت ، به منزلهء درخت و اصل ، و وجود به منزلهء ثمره و فرع آن باشد ، زيرا ماهيّت ، به تنهايى چيزى نيست ، و فقط حدّ وجود و مرز ديار و سامان وجود است .
پس بيان مذكور ( آمر ، ماهيت را براى ترتّب غايت - مانند : وجود - برآن مىخواهد ) صحيح نيست . و لذا ناچاريم كه بگوئيم : در اوامر ، طلب به وجود ماهيّت و در نواهى ، به ترك ماهيت تعلّق مىگيرد ، يعنى در امر ، طلب ايجاد و وجود طبيعت است ، و در نهى ، طلب ترك و إعدام طبيعت . در نتيجه نه ماهيت بما هى ، متعلّق اوامر و نواهى است ، و نه ماهيت وجود يافته ، و نه طبيعت و ماهيت براى آنكه وجود پيدا كند .
هذا بناء على أصالة الوجود . . .
مصنّف مىگويد : تمام مطالبى را كه در اين فصل بيان كرديم و گفتيم كه امر ، طلب وجود ( يا ايجاد ) طبيعت است ، بنابراين است كه اصالت با « وجود » باشد و ماهيت ، اعتبارى و انتزاعى فرض شود . به اين معنى : آنچه منشأ آثار و خواصّ در خارج است ، وجود مىباشد و ماهيّت ، حدّ وجود و مرز سامان وجود است . مثلا وقتى گفته مىشود :
« الانسان حيوان ناطق » ، اين حيوانيّت و ناطقيّت ، مرز و سامان انسان است ، يعنى « انسان » در اين محدوده كه يك طرفش حيوانيّت ، و طرف ديگرش ناطقيّت است ، قرار دارد . « 1 »
مطابق اين مبنا ، امر ، طلب وجود يا ايجاد طبيعت است ، زيرا وجود ، همهكاره است و لذا مورد طلب قرار مىگيرد .
هامش
( 1 ) . چنانكه حاجى سبزوارى فرموده است :انّ الوجود عندنا اصيل * دليل من خالفنا عليل
لأنّه منبع كلّ شرف * و الفرق بين نحوى الكون يفى