بنابراين وجوب ، همان طلب است ، اما طلب قوى و شديد ، و استحباب نيز همان طلب است ، امّا طلب ضعيف ، و هيچكدام از اين قوّت و ضعف ، باعث مركّب شدن طلب نيستند .
در اينجا مىتوان طلب وجوب و استحباب را به حرارت قوى و ضعيف تشبيه كرد ، يعنى همانطور كه حرارت ، امر بسيط و غير مركّب است و گاهى اوج مىگيرد و مثلا به صدد درجه مىرسد ، و گاهى اينچنين نيست و مثلا به بيست يا سى درجه مىرسد ، طلب نيز بسيط است و گاهى اوج مىگيرد و به حدّ وجوب مىرسد و گاهى اينچنين نيست و به حدّ استحباب مىرسد .
نعم فى مقام تحديد . . .
در اين عبارت ، استدراك بر معناى بساطت شده است ، به اين بيان :
هرچند كه « وجوب » طلب بسيط و غير مركب است ، امّا از ديد عقل تحليلگر ( كه كارش تحديد و تعيين و تعريف است و مسائل را تجزيه و تحليل مىكند ) عبارتست از « طلب فعل » و « طلب منع از ترك » . بنابراين ، عقل است كه هنگام تحليل و تفصيل ، وجوب را دو بخش مىكند ، و كسانى كه از اين مطلب غافل هستند ، گمان مىكنند وجوب ، معنايى است كه داراى دو جزء است ، بهطورىكه يك جزء ( طلب فعل ) به جاى جنس و جزء ديگر ( منع از ترك ) به جاى فصل قرار مىگيرد ، درحالىكه « منع از ترك » جزء معناى وجوب نمىباشد ، بلكه از لوازم و آثار و خواصّ وجوب است ، به اين معنا كه اگر طلب ، اكيد و شديد شود ، از اين تأكّد و تحتّم و تقوّى طلب ، فهميده مىشود كه مولى و آمر ، اين عمل را حتما مىخواهد و راضى به تركش نيست . « 1 »
پس « منع از ترك » ، از پيرامون و اطراف همان طلب بسيط ( البته از شدّت و تأكّد آن ) فهميده مىشود و به عبارت ديگر : از تأكّد و شدّت طلب ، « منع از ترك » بهعنوان لازم امر ، نه بهعنوان جزء آن ، استفاده مىشود .
هامش
( 1 ) . در مثل « صلاة » وقتى شارع با تأكيد و شدّت زياد آن را طلب كرده است ، معلوم مىشود كه اصلا راضى به ترك آن نمىباشد . يعنى آنقدر اين طلب را شدّت بخشيده كه لازمهاش ، منع از ترك مىباشد .