مثال : اگر پسر و برادر مولايى در حال غرق شدن باشند ، و عبد تنها قادر بر نجات يكى از آنها باشد ، در اين صورت مقتضى براى انقاذ هر دو ، وجود دارد ، زيرا مقتضى ( علّت انقاذ و دست به كار شدن عبد براى نجات دادن ) محبّت مولى به فرزند و برادرش است ، اما چون مقتضى نسبت به فرزند ، اقوى و اتمّ است ( و لذا گفتهاند : « أولادنا أكبادنا » ) ، سبب مىشود كه عبد ، فرزند مولى را نجات دهد ، و به بيان ديگر : علّت تامّهء انقاذ فرزند مولى ( يعنى آن محبّت بيشتر مولى به فرزند ) جلوى انعقاد علّت انقاذ برادر ( يعنى آن محبّت كمتر ) را مىگيرد .
در اينجا وجود يكى از ضدّين ( نجات فرزند مولى ) مانع وجود ضدّ ديگر ( نجات برادر مولى ) شده است و لذا عدم نجات برادر ، مستند به وجود مانع ( نجات فرزند ) است .
در مورد بحث نيز ممكن است گفته شود : علّت تامّهء ازاله ، جلوى علّت صلاة را مىگيرد ، از باب اينكه مقتضى در ازاله ، اقوى از مقتضى در صلاة است .
و ممّا ذكرنا ظهر . . .
تاكنون از كلام مصنّف نتيجه گرفتيم كه عدم يكى از دو ضدّ ، مقدّمهء وجود ضدّ ديگر نمىباشد ، و لذا عدم و ترك صلاة ، مقدّمهء ازاله نيست تا گفته شود كه چون ازاله واجب است و مقدّمهء واجب نيز واجب است ، پس ترك صلاة از باب مقدّمه واجب ، واجب مىباشد و وجوب ترك صلاة ملازم با حرمت فعل آن است و در نتيجه امر به شىء مقتضى نهى از ضدّش است .
اكنون در عبارت فوق به اين نكته اشاره دارد كه : در اينكه عدم يكى از دو ضدّ ، مقدّمهء وجود ضدّ ديگر نمىباشد ، بين ضدّ موجود و ضدّ معدوم فرقى نمىكند و لذا تفصيل مرحوم محقّق خونسارى را در اين رابطه نقل و ردّ مىكند ، به اين بيان :
تفصيل محقّق خونسارى
محقّق خونسارى بين ضدّ موجود و ضدّ معدوم تفصيل داده و مىگويد :
عدم ضدّ موجود ، مقدّمه براى وجود ضدّ ديگر مىشود ولى عدم ضدّ معدوم ، مقدّمه براى آن قرار نمىگيرد ، و به عبارت ديگر : اگر يكى از دو ضدّ ، معدوم باشد ،
شرح كفاية الأصول — صفحة 370
مساهمون: الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
ص٣٧٠