تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
تعاند است « 1 » و به‌همين‌جهت بينشان تمانع وجود دارد ، يعنى هركدام ، مانع ديگرى است ، و در يك جا باهم جمع نمىشوند ، مانند : « سواد » و « بياض » ، كه بين آنها تمانع و تعاند است ، به‌طورىكه با وجود يكى ، امكان تحقّق براى ديگرى نخواهد بود . پس وقتى بين دو ضدّ ، تمانع باشد ، به‌گونه‌اى كه هركدام ديگرى را طرد كند ، « عدم المانع » يكى از مقدّمات محسوب مىشود ، همان‌طور كه « مقتضى » و « شرط » نيز از مقدّمات مىباشند . مطلب را در ضمن مثالى ، توضيح مىدهيم . اگر احراق و سوزاندن ، بخواهد وجود پيدا كند ، سه چيز مىخواهد : 1 - مقتضى : يعنى چيزى كه اثر ( سوزاندن ) ، از كانون و درون وجودش ، بيرون بيايد ، كه عبارت از « آتش » است . 2 - شرط : يعنى وضع و محاذات و قرب و بعد شىء نسبت به مقتضى . 3 - عدم مانع : يعنى نبودن چيزى كه از تأثير مقتضى ، جلوگيرى مىكند . مثلا رطوبت غالبه مىتواند به‌عنوان مانع ، از احراق و سوزاندن آتش ، جلوگيرى كند ، و لذا نبايد اين مانع ، باشد تا مقتضى ، اثرش را بگذارد . در مورد بحث نيز اگر ازاله بخواهد وجود پيدا كند ، به سه چيز نياز دارد : 1 - وجود مقتضى . 2 - تحقّق شرط . 3 - فقد مانع . و چون مانع از ازاله ، ضدّ خاصّ آن - مثلا - صلاة است ، بنابراين عدم و ترك صلاة ، به‌عنوان عدم المانع ، يكى از مقدّمات ازاله مىباشد و در نتيجه از باب اينكه ترك صلاة ، مقدّمهء فعل ازاله است ، طلب ازاله ، طلب ترك صلاة خواهد بود . به بيان ديگر : هم ازاله ، واجب است و هم ترك صلاة ، و وقتى ترك صلاة واجب بود معنايش اين است كه فعل صلاة ، حرام و منهىّ عنه است . در نتيجه با اين بيان ثابت مىشود كه امر به شىء ، مقتضى نهى از ضدّ مىباشد .
هامش
( 1 ) . البته مقصود از تضادّ در اينجا ، معناى فلسفى آن نيست ، بلكه تضادّ عرفى و عادى مورد نظر است ، مانند : تضادّ بين ازاله و صلاة ، كه عرف بين آن دو تضادّ مىبيند ، اگرچه اين دو از لحاظ فلسفى ، متضادّ نمىباشند .