خودش هدف است و محبوبيّت و مطلوبيّت ذاتى دارد بهطورىكه رسيدن به خودش ، مطلوب است و واجبى بالاتر و عالىتر از آن نداريم تا اين واجب ، مقدّمهء آن باشد .
2 - واجبى كه خودش مطلوب است و به خاطر واجب ديگر ، محبوبيّت ندارد ، امّا محبوبيّت آن به خاطر يك سرى فوائد و غايات و آثارى است كه بر اين واجب ، مترتّب مىشود . مانند « نماز » كه نظير معرفت خداى متعال واجب نفسى است ( يعنى مقدّمه براى واجب ديگرى نمىباشد ) امّا فرقش اين است كه معرفت خداوند به خاطر فائده و غايت ديگرى واجب نمىباشد ( زيرا خودش غايت است ) ولى نماز به خاطر يك سلسله خواصّ و مزايا و فوائدى كه برآن مترتّب مىشود ، واجب شده است ، چنانچه از تعابيرى كه در روايات آمده است ( مانند : « الصّلاة معراج المؤمن » ، « الصّلاة قربان كلّ تقى » ،
« إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ »
و . . . ) به خوبى اين مطلب استفاده مىشود .
و يا مانند : « روزه » كه واجب نفسى است و درعينحال به خاطر يك سرى فوائد و آثار ، واجب شده است ، چنان كه در روايت : « الصوم جنّة من النار » ، به آن اشاره شده است .
بنابراين واجب نفسى آن است كه خود واجب ، بنفسه مطلوب و محبوب است ، يعنى به خاطر واجب ديگر و به خاطر رسيدن به يك واجب ديگرى ، وجوب پيدا نكرده است ، خواه خودش غايت و ثمره باشد ( مانند : معرفت خداوند ) و خواه غايتش چيز ديگرى باشد ( مانند : نماز كه غايتش ، معراجيّت و . . . است ) .
واجب غيرى : اگر داعى و انگيزه به سوى ايجاب واجب ، عبارت باشد از مقدّمه شدن براى رسيدن به واجب ديگر ( واجب نفسى ) ، مثل طهارات ثلاث كه مقدّمهء صلاة يا طواف هستند ، آن را ، « واجب غيرى » گويند .
اشكال بر تعريف مشهور ( هذا ، لكنّه لا يخفى . . . )
مصنّف در اين متن به اشكالى كه بر تعريف مشهور از واجب نفسى و غيرى وارد است « 1 » ، اشاره مىكند و مىگويد : از يك طرف ، تعريف واجب غيرى ، اطّراد ندارد ، يعنى مانع اغيار نيست ، زيرا قسم دوم از واجب نفسى در تعريف واجب غيرى داخل مىشود .
هامش
( 1 ) . از اينجا مصنّف زمينهسازى مىكند تا به تعريف خودش برسد .