بود تا اينكه مقدّمهاش هم واجب شود . « 1 »
2 - قيد و شرط ، در واجب و وجوب أخذ نشود .
اين شرط دو قسمت دارد :
الف - قيد و شرط ، در واجب ، بهعنوان مكلّف ( يعنى بهعنوان موضوع كه تكليف به آن تعلّق مىگيرد ) اخذ نشود ، و به بيان ديگر : شرط ( معلّق عليه ) عنوان مكلّف و عنوان موضوع براى حكم نباشد . مانند : موسم در حجّ كه عنوان مكلّفين نيست .
امّا اگر آن قيد و شرط ، عنوان مكلّف باشد ( يعنى موضوع باشد بهگونهاى كه حكم به اين عنوان تعلّق گيرد ) وجوب ، حالى نخواهد بود ، مثل عنوان مسافر در وجوب قصر ( المسافر يجب عليه قصر الصلاة ) .
در اينجا وجوب قصر ، حكم است و شرط آن ، « سفر » است ، و اين شرط بر خلاف شرط موسم ، عنوان مكلّف است ، به اين صورت كه : « زيد المسافر يجب عليه القصر » ، يعنى « المسافر » عنوان موضوع ( مكلّف ) مىباشد ، و معلوم است كه قبل از سفر ( يعنى قبل از قيد ) وجوب حالى نيست ، زيرا تا سفر ( كه موضوع است ) نيايد ، وجوب قصر ( كه حكم است ) نمىآيد .
پس قصر ، قبل از عنوان سفر ، وجوب ندارد تا مقدّماتش واجب باشد ، بلكه قصر بعد از سفر ، وجوب پيدا مىكند ، و در اين حالت نيز تحصيل سفر واجب نيست ، زيرا تحصيل حاصل مىشود ( وقتى مكلّف ، مسافر شد ، معنا ندارد كه خودش را مسافر كند ) .
مثال ديگر : « زيد المستطيع يجب عليه الحجّ » .
اينجا تمكّن و استطاعت ، عنوان موضوع ( زيد ) است و قبل از تمكّن ، وجوب حجّ نيست ، و بعد از تمكّن كه وجوب حجّ مىآيد ، ديگر تحصيل مقدّمه معنا ندارد ، زيرا تحصيل حاصل مىشود ( وقتى تمكّن باشد ، معنا ندارد كه شخص ، تمكّن را تحصيل كند ) . پس قبل از تمكّن ، ذى المقدّمه ( حجّ ) اصلا وجوب ندارد ، و بعد از تمكّن ، اگرچه ذى المقدّمه وجوب دارد ، ولى وجوب غيرى مقدّمه ، محال است ( به خاطر تحصيل حاصل ) .
هامش
( 1 ) . مگر از كلام خود مصنّف استفاده كنيم كه اگر شرط ، مفروض الوجود باشد ، وجوب حالى مىشود .