ندارد ، برداشته شده است .
پس اگر مكلّف ، قدرت بر انجام عمل را داشته باشد ، صحيح و حسن است كه مولى دستور را صادر كند و عبد را به انجام عمل ، مكلّف كند . اما اگر عبد ، قدرت بر انجام عمل را ندارد ، اوّلا عقلا قبيح است كه مولى دستور صادر كند و مكلّف را وادار به انجام عمل نمايد ، و ثانيا اين تكليف در آيات و روايات نفى شده است ، مثل
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها
« 1 » ،
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها
« 2 » و « رفع عن امّتى تسعة . . . ما لا يطيقون » . بنابراين مولى نمىتواند نسبت به شخصى كه قدرت ندارد ، بهطور جدّى امر كند . « 3 »
به بيان ديگر : بعث و تحريكى كه از سوى باعث و محرّك ( يعنى مولى ) صادر مىشود ، جزاف نيست ، بلكه فلسفهاش ، انبعاث و تحرّك عبد است . حال اگر قدرت و توانايى براى عبد باشد ، انبعاث هم امكان دارد و بعث در اين صورت حكيمانه و شايسته خواهد بود . امّا اگر قدرت نباشد ، چون انبعاث ، امكان ندارد ، بعث لغو و غير حكيمانه مىشود .
بعد از بيان اين مقدّمه ، در توضيح اشكال گفته مىشود :
مكلّف بايد هنگام بعث و امر ، بر انجام مأمور به و مبعوث اليه قدرت داشته باشد ، تا بعث و تحريك او كه فعلى است ، تعلّق بگيرد ، و حال آنكه واجب معلّق ، در گرو قيد و زمان آينده است و معلوم است كه زمان ، در اختيار مكلّف نيست تا آن را از آينده به حال بياورد .
بنابراين بعث فعلى ، قدرت فعلى را مىطلبد . درحالىكه وقتى مولى در واجب معلّق ، مكلّف را الآن بعث مىكند ، او فعلا قدرت بر انجام عمل را ندارد ، زيرا عمل مشروط است به يك شرطى كه آن شرط ، امر آينده است و تا آن امر آينده نيايد ، مكلّف قادر بر انجام عمل نخواهد بود .
نتيجه اشكال : وقتى در واجب معلّق ، مكلّف در حال بعث و امر ، قدرت ندارد ، معلوم مىشود كه وجوب و طلب ، فعلى نيست ، زيرا شرط تكليف ، قدرت است و چون الآن قدرت نيست ، الآن تكليف هم نخواهد بود ، بلكه تكليف در همان زمان آينده
هامش
( 1 ) . سورهء طلاق ( 65 ) ، آيهء 7 .
( 2 ) . سورهء بقره ( 2 ) ، آيهء 286 .
( 3 ) . البته به جهت اختبار و . . . مىتواند چنين امرى بكند .