تخطي إلى المحتوى الرئيسي

استصحاب ( شرح كفاية الأصول ) ( فارسى ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
احتمال دوّم ، از نظر ما نيز مردود است . به اين بيان كه : اوّلا ؛ صغرى در قياس نوع اوّل ، يك مورد جزئى بوده ، و واحد شخصى و مورد جزئى ، ممتنع الصدق على الكثيرين است ؛ صغرى هيچ‌گونه دخالتى در كبرويّت كبرى ندارد ؛ بلكه فقط يكى از مصاديق آن است . « 1 » ثانيا ؛ مىدانيم كه حدّ وسط ، هميشه موضوع است از براى كبرى و محمول است از براى صغرى ، و اين يك قاعدهء كلّى است كه حدّ وسط هم در كبرى موجود است و هم در صغرى . در مثال مورد نظر ، يقينى كه در صغرى ؛ يعنى جملهء « فانّه على يقين من وضوئه » آمده ، حدّ وسطى است كه محمول واقع شده است . و اين ، منافاتى ندارد با اينكه يقين ، در كبرى يعنى جملهء « و لا ينقض اليقين بالشك ابدا » موضوع واقع شود ، و وجود حدّ وسط در صغرى ، آن را از حدّ وسط بودن خارج نمىكند . ثالثا ؛ اگر حدّ وسط ، محمول واقع شود ، نياز به متعلّق دارد كه در مثال فوق « من وضوئه » است . و وجود قيد و متعلّق محمول ، دلالت بر خصوصيّت داشتن آن در حدّ وسط ( كه در اينجا ذات يقين است ) نمىكند . لذا كلمهء « يقين » در كبرى ، مجرّد از هرگونه قيدى ذكر مىشود ؛ چرا كه نيازى به ذكر آن نيست . و اگر ما حدّ وسط را يقين مجرّد از هر قيدى بدانيم نه يقين مقيّد به وضو ، در نتيجه قيد « من وضوئه » هيچ‌گونه دخالتى در كبرويّت كبرى نخواهد داشت . و چون « قيد « من وضوئه » خصوصيّتى ندارد ، لذا الف و لام يقين نمىتواند الف و لام عهد ذكرى باشد ؛ چرا كه همان‌طورىكه گفته شد مدخول الف و لام اگر جنس باشد ، اصل آن است كه الف و لام براى جنس به كار رود نه عهد ذكرى . بنابراين ، قضيهء « و لا ينقض اليقين بالشك » در عموم يقين و شكّ جارى مىشود و نه فقط در باب وضو . رابعا ؛ چون ما قائل به انحلالى بودن طبيعت نواهى هستيم ، در نتيجه وقتى كه نهى به طبيعت بخورد ، طبيعت به عدد افرادش منحل مىشود . لذا جمله « و لا ينقض اليقين بالشك ابدا » با نهى موجود در آن ، منحل مىشود به كلّ يقين و به تعداد افراد يقين‌هايى كه در خارج موجود هستند . به عبارتى « و لا ينقض اليقين بالشك ابدا » ؛ يعنى و لا ينقض
هامش
( 1 ) - به عنوان مثال ، در يك قياس اقترانى حملى ، صغراى مسئله « العالم متغيّر » است . كبراى كلّى قياس مىگويد : « كلّ متغيّر حادث » . چرا كه هر چيزى كه حركت دارد محال است كه قديم بالذات باشد . چون قديم بالذات غنى است و حركت ، پديدهء نياز است . و نتيجه گرفته مىشود كه « العالم حادث » . در اينجا ، مسئلهء « عالم » و « تغيّر » هيچ‌گونه دخالتى در كبرويّت كبرى ندارند .